دورهگردی فمينيسم
پروين ک
دوره گردی فمينيسم اروپايی و نوع نوکرمآب شرقی
در حاشيه تحرکات سازمان آزادی زن و کنفرانس بينالمللی هشت مارس
امروز ششم مارس 2010، کنفرانسی با تم «نقش اساسی سکولاريسم در مبارزات زنان برای برابری، امنيت و در مبارزه عليه خشونت نسبت به زنان» در سوئد برگزار ميگردد. از جمله سخنرانان اين کنفرانس عبارتند از خانم آذر ماجدی رئيس سازمان آزادی زن و عضو کميته هماهنگ کننده ابتکار فمينيستی اروپا، انگلستان- ايران، نوال السعدی فعال زن مصری، ملالی جويا، فعال حقوق زن از افغانستان و همچنين تعدادی از فمینيستهای اروپایی. از اين دسته دوم، یعنی فمينيستهای اروپايی، افرادی مثل گودرون تيیبهتیبری، مسئول زنان برای صلح و کاندید پارلمان سوئد، ماريا رشيدی رئيس انجمن حقوق زنان و عضو هيئت مديره شبکه «عليه خشونتهای ناموسی» سوئد-ایران و تعدادی ديگری افرادی از اين دست از کشورهای ديگر هستند.
از آنجا که موضوع «قتلها و خشونت ناموسی» يکی از مسائل مهم اجتماعی و مطبوعات کشورهای اروپايی، بویژه کشورهای اسکانديناوی بوده، برگزاری چنين کنفرانسی با شرکت زنانی از کشورهای آسيايی مورد توجه مطبوعات رسمی است. دوره گردی فمینسم
لیبی،
سند دیگری از جنایات «دمکراسی» بر علیه طبقهکارگر به ثبت رسید
شامگاه 23 اوت 2011 را بخاطر بسپارید. ساعات پایانی این روز را به یاد داشته باشید. موج سرور پیروزی دمکراسی بر دیکتاتوری را به خاطر بسپارید. دمکراتها پس از ماهها بمباران لیبی، سرانجام در شامگاه 23 اوت 2011 پیروزی خود را اعلان کردند. نیروی شورشی پیاده نظام ناتو، در سایه پرواز کرکسهای نفتی، سرانجام بیرق ارتجاع و تاریک اندیشی را بر ویرانههای طرابلس به اهتراز در آورد.
هلهله سالوسانه مدیای دمکراسی برای این پیروزی بی شکوه را خوب بخاطر بسپارید. در این روز سند دیگری از جنایات «دمکراسی» بر علیه طبقه کارگر به ثبت رسید.
قدرتهای غربی، سازمان ملل، دادگاه بینالمللی، شورای امنیت، مراکز حقوق بشری، رسانهها و مدیای دمکراسی، حقوقدانان و قلم بدستان این جنگ، همه و همه در این جنایت تاریخی، سهم مشخصی دارند. آینده نشان خواهد داد که ماهها بمباران و جنگ برای تامین پیشروی پیاده نظام شورشی، چیزی جز پسروی لیبی بسوی هرج و مرج و واپسگرایی نبوده است.
دمکراسی، چاههای نفت را، اما لیبی هرج و مرج رافتح کرد. با پیروزی دمکراتها بر دیکتاتور و فرود آمدن کرکسهای نفتی بر منابع ثروت لیبی، سند دیگری از جنایات سرمایهداری محتضر در تاریخ بشری به ثبت میرسد. غرب بر لیبی پیروز شد. اما در لیبی هیج جناح پیروزی وجود نخواهد داشت. لیبی، همانند عراق و افعانستان، مبدل به قبرستانی برای دفن دمکراسی و مدرنیته سرمایه خواهد شد. از دل پیروزی دمکراسی، تاریک اندیشی و هرج و مرج زبانه خواهد کشید. لیبی سند دیگری از جنایت سرمایهداری محتضر علیه بشریت، علیه ترقیخواهی زحمتکشان است. نه فقط بدلیل پنج ماه کشتار، تزویر و تبلیغات سالوسانه در سراسر جهان، بلکه بیش از همه بدلیل آنچه دمکراسی برای آینده زحمتکشان لیبی تدارک دیده است. برگهای نانوشته این سند، در روزها و ماههای آینده، با خون و نفت نوشته خواهد شد. دمکراتها، فتح منابع نفتی را جشن میگیرند و منادیان حماقت و تحمیق، شکوفایی «لیبی دمکراتیک» را. سرمایهداری محتضر و قدرتهای غربی به همان اندازه آزادی و آبادی برای لیبی به ارمغان خواهند آورد که برای عراق و افعانستان آوردند.
دمکراتها فتح منابع نفتی را جشن میگرند و منادیان حماقت و تحمیق، شکوفایی دمکراسی را. دمکراسی سرمایهداری محتضر، از دیکتاتورهای دیروز، قهرمانان جنگ رهایبخش میسازد. سرکوبگران دیروز، مبدل به قهرمانان افسانهای بر علیه غارتگران و اشغالگران میشوند.
احزاب راست و میانه در اروپا و آمریکا سازماندهان این جنایت «دمکراتیک» هستند. سوسیال دمکراتها و لیبرالها به همان اندازه جنگندههای یاس سوئدی و بمبافکنهای فرانسوی و آمریکايی در این جنایت سهیم هستند. چپ پارلمانتاریست و هوگوچاوز و همه هواداران دیکتاتوری «خلقی» قذافی به همان اندازه «دمکراتها» در خلع سلاح سیاسی زحمتکشان لیبی سهیم هستند. سیستم سیاسی سرمایه و احزاب آن به همان اندازه دستگاه جنگی و نظامیاش در کشتار کارگران لیبی و فرزندانشان سهیم است.
دمکراسی، چاههای نفت را ، اما لیبی هرج و مرج را فتح کرد. سکولارهای شورای انتقالی، شاگردان بی لیاقت قذافی هستند و جنگجویان شورشی، پیامآورانشب و تاریک اندیشی. آمریکا و فرانسه و انگلیس در پیشاپیش دول ریزودرشت غربی سران دستههای شورشی را در بازار آشفته سرمایه، در ازای چند بشکه نفت حراج خواهند کرد. دمکراتهای متمدن غربی که سابقه ای بس طولانی در براه انداختن جنگهای قومی و مذهبی مناطق تحت نفوذ برای تقسیم بازارها دارند، خرده اختلافات خود را در لیبی به همین روش حل خواهند کرد. آنچه این محافل محلی و بینالمللی را به هم پیوند میزند، دشمنی مشترک اینان با طبقه کارگر و انقلاب کارگران است. جنگ میان دمکراتها و دیکتاتورها، از هر دوسو، جنگی کثیف و غیرعادلانه است. جنگی است علیه طبقه کارگر و انقلاب.
زنده باد انقلاب
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
2011/08/23
شورش در بریتانیا
بدنبال کشته شدن یک جوان رنگین پوست توسط پلیس، تعدادی از اهالی محله تاتنهام با تجمع در مقابل قرارگاه پلیس خواستار اطلاع از وضعیت مارک دوگان و روشن شدن علت شلیک بسوی این جوان شدند. بی اعتنایی وسپس تهاجم پلیس به صف جوانان معترض، چاشنی یک عصیان انفجار آمیز را به حرکت درآورد.
شورش از محله تاتنهام آغاز و به دیگر نواحی لندن گسترش یافت. روز بعد روشن شد که گزارش اولیه پلیس مبنی بر درگیری مسلحانه و شلیک پلیس برای دفاع از خود، واقعیت نداشته و مارک دوگان و با شلیک دو گلوله به قتل رسیده. اخبار مربوط به این واقعه چونان جرقهای بر خرمن خشم ناشی از سالها محرومیت، بیکاری و تبعیض نژادی فرود آمد. جوانان عاصی از خشونت و تحقیر سازمانیافته پلیس، به خیابانها ریخته و با حمله به قرارگاهها و اتوموبیلهای پلیس و خارج ساختن برخی نواحی شهر از کنترل نیروی انتظامی به فروشگاههای بزرگ فروش لوازم لوکس، لباسهای مارک دار و دیگر اماکن دولتی حمله کرده و به آتش کشیدند. در روزهای سوم و چهارم، موج اعتراض محلههای فقیر نشین شهرهای دیگر را فرا گرفت. پنج روز شورش، چهره جنگزدهای از برخی نواحی لندن، منچستر، بیرمنگام، سالفورد و لیورپول بجای گذاشت. صدها نفر بر اثر درگیریها زخمی شده و پنج نفر نیز کشته شدند.
در شب چهارم اعتراضات، نخست وزیر و رئیس حزب مخالف و نمایندگان پارلمان انگلیس، سرآسیمه از تعطیلات تابستانی خود بازگشته و خواستار دخالت «مردم» برای آرام کردن اوضاع شدند. احزاب دست راستی در پیامهای متعددی فراخوان تشکیل گاردهای خیابانی برای دفاع از امنیت شهرها و مراکز تجاری دادند. یک گروه خارجی ستیز بنام «اتحادیه دفاع از انگلیسیها» که در ارتباط با ترور نژادپرستانه نروژ نیز بوده، اعلام کرد که بیش از هزار تن از اعضای این گروه با تشکیل گاردهای دفاع اقدام به نگهبانی برخی محلهها کرده است. این گروه همصدا با سیاستمداران و مدیای آنها، فرزندان زحمتکشان را گروههای اوباش و مجرم نامید و با انتقاد از «به اقلیت افتادن انگلیسیهای سفید در پایتخت خودشان» خواستار اقدامات سختتر پلیس برای سرکوب شورش گشت. استفان لنان رهبراین گروه نژادپرست، شورش فرزندان زجمتکشان را «آغاز جنگ سیاهان برعلیه سفیدهای متمدن » خوانده و در مصاحبهای اعلام کرد که «بدلیل ناتوانی پلیس در سرکوب خلافکاران گاردهای این گروه برای دفاع از انگلیسیها وارد عمل شدهاند». همزمان با آن یک اتوبوس حامل تعدادی از جوانان رنگین پوست مورد حمله وحشیانه همین دستههای نژادپرست قرار گرفت.
رسانههای طبقه حاکم، تمام کوشش خود را بخرج دادند تا تصویر واژگونهای از شورش ارائه کرده و آنرا از مضمون سیاسیاجتماعی خویش تهی سازند. پلیس و سخنگویان طبقه حاکم با نمایش عکسها و تصاویر مصادره اشیاء جزئی از فروشگاههای لوکس این جنبش را به «خلافکاران و مجرمین» نسبت دادند. دستههای خلافکاری که گویا با سوء استفاده از واکنش انساندوستانه پلیس دست به دزدی گسترده زدهاند. پیام نخست وزیر محافظه کار و اپوزیسیون وی یعنی حزب کارگر انگلیس، عبارت بود از تجهیز پلیس و سرکوب جنبش اعتراضی در انگلیس بنا به اظهارات وی ایجاد محدودیت در استفاده از تکنولوژی ارتباطات جمعی، کنترل تلفنهای همراه و اینترنت از جمله اقداماتی است که در کنار تجهیز پلیس برای سرکوب شورش تدارک دیده شده است. روشهایی که بینتیجه بودن آن در تونس، مصر و ایران به اثبات رسیده.
این اولین بار نیست که طبقه حاکم و احزاب بورژوا «انگ خلافکار و اوباش» بر اعتراضات اجتماعی کارگران و فرزندان آنان میزنند. اما موفقیت نسبی دولت انگلیس در همراه ساختن احزاب اپوزیسیون، بخشی از چپها و حتی محافل انقلابی روشنفکر در زدن انگ «غارتگر» و خلافکار بر عصیان بیچیزان، ریشه در حقایق تاریخی بمراتب دردناکتری دارد.
حقیقت این است که راسیسم و نژادپرسیتی یک خصلت اساسی نظام سرمایهداری غرب و همزاد آن است. حقیقت این است که اروسنتریسم یک خصلت مشترک احزاب سیاسی و سیستم آموزشی و دانشگاهی غرب است. خلافکار و مجرم بودن غیر سفیدها، پیش از صدور چنین احکامی از طرف پلیس و احزاب دست راستی، موضوع پروژههای وسیع تحقیقی بیولوژیکی و نژادشناسی دانشگاههای اروپا بوده است.
شکلگیری نواحی حاشیهنشین مملو از جمعیت غیر سفید در سراسر کشورها و شهرهای اروپایی، نه یک پدیده خودجوش اجتماعی بلکه محصول همین حقیقت است. حاشیهنشینها در حال مبدل شدن طبقه کارگر جدید اروپا هستند. طبقه کارگری که قرار است از تامینات نسل پیش عقب رانده شده و در حاشیهها و محلههای مخصوص به اقلیتها منزوی بماند. محلههای کارگری که از سویی بمثابه ارتش ذخیره نیروی کار ارزان معرف فقیرتر شدن طبقه کارگر هستند و از سوی دیگر آماج تبعثض نژادی سیستماتیک برای تضمین هویت اروپایی در مقایسه با «مهاجرین غیر اروپایی» گردند. همین حقایق هستند که تبدیل به تجربه تلخ و روزمره کارگران غیر سفید اروپا و از جمله انگلیس شدهاند. همین حقایق هستند که وقایع شهرهای حاشیه نشین کشورهای اروپایی، از رینکه بی، روسنگورد در سوئد گرفته تا تاتنهام در انگلیس را رقم میزنند. یعنی مقاومت جوانان زجمتکشان در مقابل آزار و سرکوب سیستماتیک پلیس و گروههای دست راستی که از حمایت احزاب راست و چپ اروسنتریست برخوردارند.
حقیقت این است که استثمار و ستم مضاعف بر بخش عظیمی از طبقه کارگر اروپا پیوند لاینفکی با خصلت سرمایهداری عصر حاضر در کشورهای متروپل دارد. شورش در انگلیس، همانند شورش مناطق حاشیهنشین فرانسه، دانمارک و سوئد محصول همین شرایط معین تاریخی است.
محله تاتنهام در دهه هشتاد نیز شاهد رویداد مشابهی بود. این بار اما اوضاع بکلی متفاوت است. تحمیل فقر و فلاکت بر بستر تبعیض نژادی سیسماتیک، و سرکوب و کنترل تحقیر آمیز این نواحی توسط پلیس کارد را به استخوان رسانده است. بنا به آمار رسمی، طی دهسال گذشته نزدیک به سیصد تن از فرزندان زحمتکشان محلههای حاشیه نشین بدست پلیس انگلیس کشته شدهاند، بدون اینکه حتی یک مورد از این قتلها مورد بازرسی و بازبینی دستگاه حاکم قرار گرفته باشد.
اجرای برنامههای نئولیبرالی دولت انگلیس و تحمیل فقر بیشتر بر کارگران و بیش از همه محرومیت بیکاران و حاشیهنشینان از تامینات اجتماعی از یکسو و تشدید فشارهای نژادپرستانه مبتنی بر راسیسم فرهنگی و سیاسی یکی از زمینههای تاریخی شورش اخیر انگلیس بشمار میاید. چه کسی بر این حقیقت واقف نیست که سکوت سازمانیافته دول اروپایی در قبال ترور نژادپرستانه نروژ که از قضا حمایت و همکاری غیر رسمی احزابی چون حزب دمکراسی نوین سوئد و «اتحادیه دفاع از انگلیسی ها» را نیز همراه داشته است. ماهیت این نژادپرستی پنهان در زرورق مدرنیته را برای همگان عیان ساخته است.
رسوایی سیاسی مربوط به شنود پلیس و روزنامه نیوز آو د ورلد دستگاه پلیس انگلیس را در بحرانی سازمانی و سیاسی فرو برده بود. پلیس نه آمادگی رویارویی با یک جنبش وسیع و قدرتمند را داشت و نه اعتبار وارد شدن به عملیات سرکوب این جنبش را. آنچه که احزاب بورژوا و اروسنتریست بر آن نام بی عملی و کوتاهی پلیس مینهند، دروغی بیش نیست. اینان فرزندان کارگران را غارتگر مینامند، در حالکه خود مدافع نظامی هستند که با غارتگری نضج یافت، با ویرانگری و کشتار به حیات خود تداوم داد و با دزدی سیستماتیک و استثمار کارگران، مشتی قلدر و گانگستر را بر مسند قدرت نشانده است. اینان که خود با تجهیزات و تکنولوژی نظامی، دنیا را عرصه چپاول خود کردهاند، جنبش اعتراضی مشتی جوان عاصی را غارتگر قلمداد میکنند.
شورش محلههای حاشیهنشین انگلیس، در نبود یک آلترناتیو انقلابی و انترناسیونالیست مورد سوء استفاده دستههای نژادپرست و عوامل مشکوک پلیس قرار گرفته و به جهتی رانده شد که پلیس و دستگاه حاکمه نیازمند آن بود. از سوی دیگر، این شورش مشخصه یک عصیان انفجار آمیز بدون هرگونه چشم انداز سیاسی و اجتماعی را برخود داشت. عصیان گروههایی که بوسیله «جامعه»، قانون، دولت و نظم حاکم نادیده گرفته و به حاشیه رانده شدهاند. اقشاری که هستی و حتی هویت اجتماعی و انسانیشان توسط قلدران سیاستمدار و گانگسترهای نظامی و امنیتی، به تاراج رفته است. روشن است که اینان نیز در شورش خود به همان زبانی با قانون و دولت سخن گفتند که از قانونگذاران و مجریانش «آموخته» بودند.
برغم تبلیغات ریاکارانه و کرکننده رسانههای بورژوا برای تهی ساختن مضمون سیاسی اجتماعی این جنبش و نسبت دادن آن به غارتگران و برغم همصدایی اروسنتریستها با دستگاه حاکم در باره نگرانی مردم از «کمکاری پلیس»، این جنبش موجی از همدلی طبقه کارگر انگلیس را برانگیخت. حتی بخش قابل توجهی از سیاستمداران لیبرال نیز نارضایتی خود را از تصویرپردازیهای سطحی محافظهکاران، پلیس و نژادپرستان اعلام کرده و اظهار کردند که باید به ریشههای اجتماعی وسیاسی این اعتراضات و دلیل ژرفش شکافهای طبقاتی در شهرها پرداخت. شورش انگلیس نشان از فرا رسیدن موج خیزشهای اجتماعی به مراکز پایگاههای سرمایه دارد.
در تاریکخانه کلیسا
احزاب سیاسی نروژ و اروپا در تاریکخانه کلیسا
نروژ همچنان در «شوک و سوگ» بسر میبرد. اما «اروپا» در حال گذران امور عادی خویش است. اروپای واحد، که میبایست بنابه «قوانین و فرهنگ سیاسی مشترک» موضع سیاسی واحدی در رابطه با بزرگترین عملیات تروریستی تاریخ مدرن خود، نشان میداد، در این واقعه نیز خصلت ریاکارانه سیستم سیاسی سرمایه رایکجا بنمایش گذاشت. در شرایطی که باراک اوباما طی دیدار با مقامات نروژی «همدردی» خود با نروژ را اعلام کرد، فردریک رینفلد، نخست وزیر سوئد، حتی از این اقدام سمبلیک نیز خودداری نمود.
اخبار واقعه نروژ در لابلای «صنایع فیلم وخبر» مربوط به کشتار و تروریسم دولتی گم گشت. قطعا اگر نامی همچون «محمد» یا «عبدالله» در پس این اقدام جنایتکارانه بود، پرچم کشورهای اروپایی تا سه روز نیمافراشته اعلام میگشت و رجزخوانیهای پلیس و احزاب سیاسی در باره لزوم ریشهیابی و ریشهکن کردن تروریسم گوش فلک را کر میکرد. اما نام تروریست از قضا همانند نود درصد از عملیاتهای تروریستی تاریخ اروپا، یک نام اصیل اروپایی از آب در آمد و هیاهوی اولیه متخصصان در باره خطر «اسلاميسم» جای خود را به سکوت مرگ داد. واقعیت اینست که بسیاری از جملات بیانیه سیاسی آندرش بهرینگ بری ويک، همانند جمله «دفاع از میراث و ارزشهای فرهنگ اروپایی ونروژ» در انطباق کامل با قانون اساسی «اتحادیه اروپا» قرار دارد. ناسیونالیستها و اروسنتریستهای اروپایی دلایل بسیاری برای این سکوت خود دارند. دول تروریست اروپا دلایل بسسیاری برای دفاع از تروریسم غیر دولتی اروپایی دارند. حتی در درون نروژ نیز همین حقیقت است که حکمرانی میکند.
واقعه 22 جولای یک فاجعه سیاسی است. این واقعه نشان از وضعيت احزاب سیستم سیاسی موجود، بويژه احزاب راست دارد. گروههای راستگرا و شبه نظامی،دستپرورده سیستم سیاسی موجود بوده و از حمایتهای قانونی برای فعالیتهای ضد انسانی خود برخوردارند. این گروهها بطور دائم در حال آزار و ایجاد محدودیت برای شهروندان خارجی تبار و غیر سفید هستند. برای امکانات مالی و تدارکاتی خود دست به عملیات مسلحانه میزنند. از لحاظ تشکیلاتی از سازمانهای جوانان احزاب راست عضوگیری میکنند و از لحاظ سیاسی و فعالیتهای مطبوعاتی از احزاب راست و لیبرال حاکم تغذیه میشوند. این گروهها از لحاظ نظری و تحقیقی بطور مدام از دانشگاههای اروپایی خط گرفته و تغذیه میشوند. دانشگاههایی که بطور دائم در باره تفاوتهای فرهنگی، نژادی و بیولوژیکی گروههای مختلف مردم و ملل متعدد «تحقیقات و آمار علمی» منتشر میسازند. واقعه 22 جولای تداوم این روند است. واقعیت این است که ایدئولوژی دست راستی نقش موثری در احزاب و دانشگاههای کشورهای غربی ایفا میکند. بر بستر این سیستم دانشگاهی و سیاسی است که گروههای شبه نظامی دست راستی بصورت دستهای نامرئی احزاب راست علیه احزاب رقیب عمل میکنند.
مسئولیت کشتار 22 جولای بعهده این احزاب و در درجه اول بعهده حزب سوسیال دمکرات حاکم است. اینان باید پاسخ دهند که چگونه یک نوجوان سیاسی مبدل به یک ناسیونال نازیست میشود؟ او در کدام جامعه و در دامان کدام احزاب و فرهنگ سیاسی پرورش مییابد؟ این احزاب به جای پاسخگویی به این سئوال، دانشگاهها و روانشناسان را به سراغ مردم فرستادهاند تا خشم آنان را به سوگ جمعی تبدیل کرده و آنگاه از طریق مراسمهای تسلیبخش، اصل مسئله را به فراموشی بسپارند. و هر از گاه که ناچار به سخن گفتن در باره عامل این کشتار میشوند، همه چیز را در ناهنجاری روانی یک شخص خلاصه میکنند و با شعار «پاسخ کینه عشق است» دست به عوامفریبی سیاسی میزنند. چنین میکنند تا حمایت خود از راسیسم را سرپوش نهند. قطعا اگر این جنایت توسط اسلامیستها صورت گرفته بود، عربده کشیدستگاه سیاسی نروژ و اروپا در باره قانون و تعقیب عاملان و مجازات آنها گوش فلک را کر میکرد.
مسئولیت کشتار 22 جولای بعهده احزاب سیاسی نروژ و بیش از همه بعهده حزب سوسیال دمکرات حاکم است. این حزب باپد پاسخ دهد که چگونه یک فعال سیاسی با شعارها و فعالیتهای خود، با شبکهای از ارتباطات سیاسی با گروههای ناسیونال نازیست قادر میگردد تا چنین برنامه وسیعی را تدارک دیده و سازمان دهد. منابع مالی این جوان چگونه تامین شدهاند؟ او چطور توانست یک مزرعه شخصی تهیه کند؟ وی چگونه کار تحقیقی در باره تهیه بمب قوی از طریق مواد شیمایی کشاورزی را پیش برد و تماس او با گروههای دست راستی در سوئد و انگلیس چه نقشی در این رابطه داشتهاند؟ چگونه یک جوان که زمانی عضو رسمی سومین حزب بزرگ نروژ بود، توانست این همه امکانات فکری، مالی و سیاسی مهیا کرده و با عبور از سیستم امنیتی نروژ و دیگر کشورهای اروپایی عملیات خود را به انجام رساند؟ او چگونه توانست مراحل تدارک و سازماندهی را همراه با تبلیغ علنی و وسیع مواضعاش پیش برد و حتی دست به آزمایش آن در مزرعه شخصیاش بزند؟ چگونه این جوان قادر گشت تا همه این مراحل را با موفقیت طی کند و سرانجام یکی از میادین مرکزی را با بمبی تخریب کند، به سراغ یک تجمع سیاسی در جزیره اتویا رفته و نزدیک به صد نفر را به گلوله ببندد؟
احزاب سیاسی که سازمان امنیتی نروژ را هدایت میکنند، دستگاه پلیسی اروپا که شبانه روز در حال کنترل تک تک شهروندان است، محققان و جامعه شناسان و متخصصان سیاسی، همه و همه، بجای پاسخگویی به این سئوال به سوی کلیساها روانه شده و در پای نوحهسراییهای کشیشان شیاد نشسته و اشک تمساح میریزند. این نمایش مضحک سیاسی با به تصویر کشیدن دستههای گل تکمیل میشود تا ماهیت سیاسی این فاجعه کتمان شود.
چرا اینچنین میشود؟ به این دلیل ساده که «چاقو دسته خود را نمیبرد». واقعه 22 جولای، همچون رعدی بر نروژ فرود آمد و جان بیش از هشتاد انسان را گرفت. اما جرقه هولناک این رعد، به ناگهان صحنه تاریک سیاست اروپا را عریان ساخت. احزاب راست و میانه به تاریکخانه کلیساها خزیدند و رهبران این احزاب، بلندگوهایشان را به کشیشان دادند. حزب سوسیال دموکرات، در نقش محکوم و حاکم، دست به دامان دانشگاهها، این مراکز تولید انبوه دروغ و ریا، شدو بلندگورا به روانشناسان و متخصصان داد و خود به خیل «عزاداران» پیوست تا گنداب ناشی از پلاتفرم آشتی طبقاتی را از دیدگاه همگان کتمان سازد. احزاب چپ نیز، بنا به «تکلیف تاریخی و نقش طبقاتی» در کنار سفره خونآلود سیستم سیاسی موجود زانو زدند تا بر گیجی میلیونها ذهن پرسشگر بیافزایند.
این همه اما کل ماجرا نیست. مراسم «رواندرمانیاجتماعی» توسط «الهیات مدرن و روشناسی تودهای» با سردمداری کلیساها و دانشگاهها، همراه باسوگواری غیر سیاسی به سرانجام خود میرسد. آنگاه که غرش ماشین سیاست، برای گردش سرمایه، جانشین آه و فغان کشیشان گشت، پرسشها دگربار طرح خواهند شد: تروریست که بود و چگونه یک نوجوان علاقهمند به مسائل سیاسی اجتماعی در طی بیش از یکدهه تبدیل به هیولای خونآشامی چون آندرش بهرینگ بریویک گشت؟ نقش «حزب ترقی» نروژ در پرورش انديشههای آندرش و هزاران آندرش دیگر چیست؟ گروههای نازیستی و راسیستی در نرورژ و دیگر کشورهای اسکاندیناوی بر بستر کدام سیستم حزبی بازتولید میشوند؟ رابطه این گروهها با پلیس و دستگاه امنیتی چیست و چطور این گروهها دست به فعالیت مسلحانه، اذیت وآزار کارگران خارجیتبار در محل زندگی و محیط کار آنان میزنند؟ چطور این گروهها قادر به تهیه امکانات مالی و نظامی میشوند؟ چرا احزابی که چند حادثه خانوادگی یا جزئی در محلههای خارجی نشین را مبدل به یک معضل بزرگ فرهنگی سیاسی کرده و بخشی از طبقه کارگر را تحت فشار خرد کننده قرار میدهند، در مقابل علل فرهنگی و سیاسی فاجعه عظيمی چون 22 جولای سکوت میکنند؟ اینها پرسشهایی هستند که مهر خود را بر گفتمان سیاسی آتی نروژ واروپا خواهند کوبید. اینها آن پرسشهایی هستند که طرف مقابل «جنگ ناسیونالیسم علیه انترناسیونالیسم» را به صحنه سیاست خواهد کشاند.
علیه امپریالیسم ، کاپیتالیسم، راسیسم
علیه آشتی طبقاتی و تحمیق فرهنگی
زنده باد انترناسیونالیسم
31 جولای 2011
کشتار تروریستی نروژ
احزاب راست و ناسیونالیست در پس کشتار تروریستی نروژ
بزر گترین عملیات تروریستی تاریخ مدرن اروپا با کشتار بیش از 85 نفر نروژ را به شوکی هولناک و ناگهانی فرو برد. در روز جمعه 22 جولای انفجاری مهیب در کنار اماکن دولتی اسلو موجب تخریب گسترده و کشته شدن هشت نفر گشت. سپس به فاصله چند ساعت، در دومین عملیات تروریستی، نزدیک به هشتاد نفر از اعضای اتحادیه جوانان حزب سوسیال دمکرات نروژ در حمله مسلحانه به اردوی تابستانی آنان در جزیره اتویا جان باختند. هردو عملیات جنایتکارانه توسط یک فعال سیاسی راستگرا، بنام آندرش بهرینگ بری ویک صورت گرفت.
آندرش بریویک 32ساله، از دوران نوجوانی سمپاتی به احزاب راستگرا و ناسیونالیست داشت. وی سپس عضو حزب فرامستریک (حزب ترقی) نروژ، سومین حزب بزرگ این کشور، گشت. او مبلغ آتشین مواضع ناسیونالیستی این حزب در باره«ارزشهای مسیحیت و میراث فرهنگ اروپایی»، آنتیاسلاميسم و مخالفت با سیاست مهاجرپذیری دولت وقت نروژ بود. آندرش همانند دیگر جوانان پرورش یافته احزاب راست، در سازمانهای راسیستی نرورژ، سوئد و انگلیس فعال بود و شبکه وسیعی از هستهها و گروههای راسیستی را در گرد خود داشت. وی در همان زمان که عضو حزب ترقی (یا توسعه) نروژ بود آغاز به فورموله کردن نظرات وبه اجرا گذاشتن برنامه خود برای یک عملیات تروریستی کرد. راه انداختن شبکه سیاسی فعال در سطح اروپا، تهیه امکانات مالی و تدارکاتی برای اجرای عملیات تروریستی جهت معرفی مانیفیست سیاسیاش، براه انداختن یک مزرعه شخصی و تهیه نوعی از مواد شیمیایی کشاورزی مناسب برای ساختن بمب انفجاری و نگارش عقاید و مواضع خود مراحلی از برنامه او بود که سرانجام با به اجرا گذاشتن آنها در عملیات 22 جولای آشکار گشت. این حادثه توجه جهانیان را به جریانی سوق داد که سالهاست بر سیر تکوین احزاب سیاسی اروپایی سایه افکنده است:راسیسم و اروسنتریسم.
آندرش بهرینگ بریویک در بیانیه خود تاکید کرده است که اکنون دو قطب در سراسر اروپا در مقابل همدیگر صفآرایی کردهاند و آینده را، جنگ این دوقطب رقم خواهد زد: انترناسیونالیسم و ناسیونالیسم.
وی درست یک هفته پیش از عملیات دلخراش و ضدانسانی خود، صفحهای در تویتر باز کرد که تنها یک شعار کوتاه در آن جای داده است: «يک فرد معتقد و مومن به مواضع خود موثرتر از صدهزار ذینفع عمل میکند». تنها بعد از 22 جولای بود که سخنان اندرش بریویک در بیانیهاش و نقل قولهای وی از منابع لیبرالیسم کلاسیک همچون جان استوارت میل و آخرین شعار او در سایت تویتر ترجمان عملی خود را در مقابل دیدگان حیرت زده جهانیان گذاشت.
دولت نرورژ با نشان دادن قابلیت بالای سازماندهی، قادر گشت تا موج خشم و تاثر عمومی را از طریق سازمان دادن مراسم سراسری، اجرای سخنرانی آتشین نخست وزیر و ولیعهد نروژ و گلباران کردن میادین و خیابانها به کنترل در آورد. سخنان نخست وزیر نروژ در باره گذشته و آینده، درباره بهشت آرمانهای نوجوانی او یعنی جزیره «اتویا» که در جمعه سیاه به یک جهنم بدل گشت، با چشمان گریان دویست هزار انسان اندوهگین و رقص گلها بردستان آنان تصویر دیگری از نروژ در مقابل چشم جهانیان گذاشت. « نروژ با ملتی انساندوست، صبور و صلح طلب و مخالف خشونت ». به همین سان، سخنرانی آمیخته از احساس و حساب شده ولیعهد نروژ، دریایی از گل سرخ را بردستان جمعیت انبوه به رقص در آورد. وی سخنان خود را با این جملات آغاز و به پایان برد: «امشب خیابانهای نروژ سرشار از عشق است.»
اهدای هزاران شاخهگل به خدمه امداد و درمان و پرسنل پلیس، دیدار نخست وزیر با این پرسنل و قدردانی از «تلاشها و قهرمانیها» در نجات جان زخمیان، دیدار رسمی نخست وزیر و ولیعهد از مسجد مسلمانان و تاکید بر همبستگی میان اقلیتهای مسلمان و «نروژیها» و همه وهمه از جمله تدابیر حساب شده دولت نروژ برای کنترل و هدایت اوضاعی است که میتوانست بعد از 22 جولای، نروژ دیگری را در تقابل با عروج راستگرایی به صحنه اروپا براند. اما چنین نشد.
باراک اوباما رسما با مقامات نروژ دیدار کرده و همدری خود و آمریکا با «مردم» نروژ را اعلام کرد. اما اغلب دول اروپایی، تنها به اعلام همبستگی صوری خود با دولت نرورژ بسنده کردند. کلیه احزاب سوسیال دمکرات اروپا با اقداماتی سمبلیک و عملی پشتیبانی خود را از حزب سوسیال دمکرات اعلام کردهاند. به همین سیاق احزاب چپ نیز با ارسال پیامهایی به سازمان جوانان حزب سوسیال دمکرات نروژ حمایتهای «برادرانه» خود را از این حزب اعلام داشتهاند. حزب سوسیالیستهای سوئد و شعبه سوئدی بیناالملل چهارم، تروتسکیستها، در پیام خود اعلام کرد که «حمله به حزب کارگر نروژ، حمله به طبقه کارگر و مبانی ارزشی دمکراسی است و حزب سوسیالیست سوئد همبستگی عمیق خود را با اتحادیه جوانان سوسیال دمکرات اعلام میدارد.»
رسانهها و مطبوعات نروژ و کانال خبری 24 ساعته تلویزیون نروژ تمام برنامههای خود را اختصاص به پخش لحظه به لحضه وقایع مربو ط به حادثه هولانگیز ترور داده است. خط سیاهی که کلیه گزارشات، رپرتاژهای سیاسی و میزگردهای باصطلاح متخصصین دستگاه حاکم را به هم متصل میسازد عبارت است از تمرکز توجهات به شخصیت آندرش بهرینگ بریویک و اقدام وی بمثابه یک فرد. تبلیغات رسانهها و سیاستمداران متمرکز بر شخص اندرش گشته تا ایدئولوژی و آن تفکر و جریانی که در پس این جنایات نهفته نهان بماند.
میلیونها ذهن پرسشگر خواستار این هستند تا بدانند که چگونه یک شخص در کشوری با تکنولوژی امنیتی بالا توانسته ضمن تبلیغ آزادنه مواضع و نظرات جنایتکارانهاش، آنها را به اجرا گذارد. اما برنامههای تبلیغاتی رسانهها، میزگردها و تحلیلها، از روانشناسی جمعی سود میجویند تا به جای جدی گرفتن این هشدار در باره رشد راست جدید بر بستر سیستم سیاسی موجود، این واقعه را همچون یک حادثه دلخراش «طبیعی» که توسط فردی بیمار آفریده شده، جا بزنند.
وکیل این تروریست جنایتکار تقاضای بررسی سلامت روانی او را کرده و مدعی شده که پریشان حواسی و عدم سلامت روانی آندرش میتواند یکی از علل این اقدام جنایتکارانه او باشد. از همین روی وی درخواست کرده تا معاینههای پزشکی و روانی دقیقی از آندرش بری ویک بعمل آید.
پلیس نروژ در مصاحبه خود گفته است که تنها در یک مورد کنترل نام آندرش بریویک در لیست آنها قرار گرفته. آن نیز زمانی بوده که وی اقدام به خرید مواد شیمایی حساس از لهستان کرده است. اما بنا به اظهارات پلیس در مصاحبه مطبوعاتی، آنان دلیلی برای کنترل بیشتر آندرش بریویک ندیدند. این در شرایطی است که همان دستگاه پلیسی، به کمک اینترپول وظیفه دارد تا کلیه ارتباطات، فعالیتها و حتی عادات شخصی و سکسی کلیه فعالین سیاسی با سابقه مهاجرت از کشورهای غیر اروپایی به اروپا را کنترل نماید. همان دستگاه پلیسی با همکاری پلیس اروپا، کلیه گروههای کوچک انقلابی که از منظر پلیس و احزاب راست تحت عنوان «چپ افراطی» شناخته میشوند را بشدت تحت کنترل دارد. اما اکنون یک فعال دست راستی با عضویت در احزاب رسمی، با عضویت و فعالیت چشمگیر و علنی در گروههای نازیستی و راسیستی سوئد، نروژ و انگلیس طی سالیان متمادی مواضع جنایتکارانه خود را تبلیغ کرده، به تهیه سلاح، مواد شیمایی، مزرعه شخصی پرداخته و سرانجام مواضع خود را عملی کرده است. حال نیزرسما گفته میشود که هیچ دلیل و سوءظنی از طرف پلیس به این شخص در موقع آن فعالیتها نبوده است. و بعد از این واقعه نیز گفته میشود که هیج دلیلی برای سوء ظن به همکاری دیگر گروههای راسیستی مرتبط با او در این اقدامات نیست. آیا همین واقعیت گویای نقش احزاب راست و دستگاه پلیس در رشد راست جدید و اعمال فشار به خارجیان و احزاب طرفدار نیروی کار ارزان مهاجرین نیست؟
سیاستمداران و متخصصین نظم موجود به تکاپو افتادهاند تا احزاب ناسیونالیست و دست راستی را که در پس سازمانهای کوچک افراطی قرار دارند نجات دهند. همه آنان یکصدا میگویند که آندرش بریویک چنان مخفیانه و حساب شده عمل کرده که امکانی برای پی بردن به برنامههای او نبوده است. اما از سوی دیگر نیز همین افراد اعلام میکنند که این تروریست با اسم و رسم خود در تماس با سازمانهای راسیستی درون و بیرون نروژ بوده و بیانیهاش را پیش از عملیات برای همگان ارسال کرده است. حتی تعدادی از اعضای سابق حزب دمکراسی نو سوئد در وبلاگ شخصی خود اعلام کردهاند که آندرش بریویک را در شبکه دوستان خود داشتند و او در سوئد هم فعال بوده و حتی مواد شیمایی مورد نظر خود از لهستان از شهر کارلستاد سوئد به نروژ برده است.
با این وجود کلیه احزاب و نظریهپردازان آنها تلاش میکنند تا جامعه را قانع کنند که جای نگرانی در باره فعالیت قانونی سازمانهای نازیستی و فاشیستی نیست. حزب دمکراسی نو، یک حزب سوسیال نازیست راستگرای سوئد، در پارلمان حضور داشته و با بودجه دولتی فعالیت میکند. با این وجود، يک پرفسور علوم سیاسی بنام اولف بیرلد از دانشگاه گوتنبرگ، در میزگرد «متخصصان» اعلام میکند که وجه مشترک زیادی میان ایدئولوژی راسیستی آندرش و حزب راسیستی سوئد وجود ندارد.
آندرش بهرینگ بریویک محصول ناسیونالیسم اروپایی و پرورش یافته حزب دست راستی نروژ است. بخش قابل توجهی از گروههای نازیستی و فاشیستی اروپا در دامن احزاب راست و لیبرال پرورش یافتهاند. وقوع بزرگترین عملیات تروریستی اروپا توسط یک راسیست نشان از عمق فاجعهای دارد که پابه پای هویت اروپایی در حال خودنمایی است. حادثه 22 جولای بیگمان تاثیر ژرفی بر گفتمان سیاسی احزاب اروپایی و گرایشات آن، بویژه حضور چشمگیر انتی راسیسم خواهد گذاشت. اروپای بعد از 22 جولای، بسان جهان بعد از 11 سپتامبر تغییر خواهد کرد. اما در جهت عکسی که آمریکا در دوران بعد از 11 سپتامبر حرکت کرد.
در بحبوحه کشتار و ویرانی که تاریخ نروژ را به تاریخ سیاه تروریسم پیوند زد، همه توجهات بنا به فرهنگ سیاسی اروپایی معطوف به «اسلام» گشت. امابیانیه 1500 صفحهای یک «ناسیونالیست مدرن» علیه «انترناسیونالیسم» چونان پتکی بر این توهم ارتجاعی فرود آمد.
با فرو نشستن گردوغبار مدیا و پژمردن گلهایی که خیابانهای اسلو را پوشانده واقعیت سخت نمایان میگردد. چپ و راست سیستم سیاسی اروپا خود را خواهند تکاند و بزبانی صریحتر سخن خواهند گفت. پیوند تاریخی کاپبتالیسم، ناسیونالیسم و راسیسم و دشمنی طبقاتی آن با انترناسیونالیسم مفهوم واقعی انترناسیونالیسم و طلایهداران آنرا به مصاف خواهد طلبید. آنگاه طبقه کارگر، این «طبقه بیوطن »، این طبقه متشکل از مهاجران زحمت و مزد، ناگزیزیر است تا در پیشاپیش این نبرد، پاسخ درخور را به آنانی که جز زبان قهر و گلوله نمیفهمند، بدهد. چنین باد
علیه کاپیتالیسم، ناسیونالیسم و راسیسم
زنده باد انترناسیونالیسم
25 جولای 2011
کارگران و اصلاحطلبان
جناح اصلاح طلب به بن بست سیاسی خود نزدیک میشود. پیش بینی اوضاع امروز، شاید برای جناح چپ اپوزیسیون ایران در خارج از کشور غیرممکن بود. اما وضعیت فعلی در انطباق با پیشبینی اولیه رهبران جناح اصلاحطلب قرار دارد. سعید حجاریان، مدتها پیش از عروج مجدد جنبش اصلاحات، بر ضرورت عبور از چانه زنیهای خاتمی که متکی بر اعتراضات دانشجویی بود، تاکید کرده بود. وی به همردیفان خود که زمانی در سازمان دادن دستگاه اطلاعات جمهوری اسلامی و سرکوبها نقش بسزایی داشتند، بطور مکرر یاد آورشده بود که تنها راه مقاومت در مقابل «استبداد ولی فقیه » شکل دادن به جنبش اصلاحات واقعی از طریق سازمانیابی سندیکاهای کارگری است. متفکران جبهه مشارکت، برغم موفقیت در همراه ساختن جناح چپ اپوزیسیون با خود، برغم ایجاد تحرکت سیاسی در حوزه سازمانیابی تشکلهای قانونی و شیوههای علنی سازمانیابی سیاسی، قادر نشدند تا طبقه کارگر ایران را تبدیل به نردبانی برای پرش به سکوی قدرت کنند.
پروژه شکلدادن به سندیکاهای کارگری و تشکلهای مدنی، اگرچه در اینجا یا آنجا، به کسب جواز برای ایجاد تشکل قانونی کارگران و معلمان و رانندگان انجامید، اما قادر به کشاندن جنبش کارگری بزیر پرچم اصلاحات نگشت. برخلاف پیش بینیهای اصلاح طلبان، جنبش کارگری خواست « کسب جواز فعالیت قانونی» برای دفتر موسوی و حزب اعتماد ملی را با خواستهای طبقاتی خود جایگزین نکرد. «سندیکای قانونی» نتوانست الگو و خواست اعتراضات کارگری گردد. شکل اصلی اعتراضات کارگری همانند دورههای پیشين، گردهماییها و انتخاب هیئت نمایندگان و مطالبات اصلی نیز مقاومت در مقابل تهاجم کل طبقه سرمایهدار به سطح معیشت کارگری، دریافت بموقع دستمزدها، عقب راندن تصمیمات کارفرما در اخراج کارگران استخدامی به بهانه بحران و خنثی کردن دسیسههای دولت و کارفرمایان برای تشیدید رقابت میان کارگران بوده است.
در مطبوعات بورژوا جنبش وسیعی برای ایجاد سندیکاهای کارگری در جریان است. جاروجانجال نهادهای بینالمللی سرمایه و رسانههای امپریالیستی در باره لزوم فعالیت قانونی سندیکاها، بیشترین وجهه را بر «قانون» و قانونگذاران جمهوری اسلامی به همراه داشته است. بر اساس همین جاروجنجال، کمیتهها و نهادهای متعددی در حال فعالیت جهت ایجاد تشکلهای قانونی برای کارگران هستند. این صحنهای است که بوسیله اصلاح طلبان، برای ایجاد تشکلهای قانونی کارگران آذین گشته. تشکلهایی که گویا قرار است بعنوان نهادهای مستقل کارگری و تحت حمایت قانون جمهوری اسلامی، از حقوق و مبارزات کارگران دفاع کنند. تحت حمایت قوانین رژیمی که در آن شروط دخالت وزرا و بلندپایگانش در انتخابات فرمایشی توسط فرماندهان نظامی تعیین میگردد.
اما کارگران بهتر از هرکسی میدانند که نباید به کسانی که در حال راه انداختن دفترو دستککارگری، تحت نظر نیروهای امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی هستند، اعتماد کنند. آنان میدانند که جمهوری اسلامی بعنوان بزرگترین کارفرما بهمراه مدیران و روسای صنایع و مراکز تولیدی چه جانوران درندهخویی هستند و طی سی سال گذشت چه بروز کارگر آورده اند. دعوای ایجاد سندیکاهای قانونی تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، دعوای خانوادگی بالاییها است و این کلاه بر سر کارگران نمیرود.
روشنفکران راست و چپ، چه آنان که بدنبال اصلاح جمهوری اسلامی هستند و چه آنها که هرگونه امید به اصلاح را از دست داده و روشی قهرآمیز را برای تعویض هیئت حاکمه برگزيدهاند، نیک میدانند که تنها ضامن پایدار فعالیت قانونی آنان، وجود طبقهای است که مدافع حق تشکل قانونی برای خود و همگان باشد. موسوی وکروبی میدانند که اگر امروز طبقه کارگر ایران دارای سندیکاهای قانونی بود، آنان نیز میتوانستند، دفاتر فعالیت خود را تحت پوشش همان قوانین حفظ کرده و حیات سیاسی حزب خود را تضمین کنند. این اقشار اما دیر به این «فهم سیاسی» نائل گشتهاند. عروج قشری از «فعالین کارگری» و کمیتههای متعدد تشکل سازی برای کارگران، در شرایطی بوقوع میپیوندد که سیسال جنایت، سرکوب و تحمیل فقر و استثمار بیرحمانه، تبدیل به حافظه جمعی طبقه کارگر ایران گشته است. در ایران امروز، هر کارگری بر «فوت و فن» آداب و معاشرت در محیط کار آشنا است. هرکارگری میداند که چگونه و با چه کسانی حول خواستهها و مطالبات جمعی صحبت کند و چگونه از نتایج این گفتگوهای جمعی ارزیابی بعمل آورد. مراکز کار و تولید ایران امروز، سی سال است که عرصه نبرد دستههای مزدور دولتی و کارفرمایان و جمعهای مبارز کارگری گشته است. جمعها و گروههای متعددی این گفتگوها را در مراودات روزانه کار به پیش میبرند. آنان میدانند که خواستهای مطرح و اساسی باید با اتکا به نیروی جمعی و از مجراهای معینی تبدیل به مطالبه عمومی کارگران در آن محیط شود. هر کارگری میداند که مراقبان محیط کار چه کسانی هستند، چه نقشی دارند و چگونه بعد از هر اعتراض جمعی، سپاه و نیروهای سرکوبگر را به سراغ کارگران با تجربه و مبارز گسیل میدارند. هر کارگری میداند که نه قانونگذارن این رژیم و نه مجریان آن و نه محاکم و دادرسان قضایی جمهوری اسلامی، به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند. حال در چنین شرایطی، طیفی از سیاسیون و بقول خودشان «فعالین کارگری» بیرق «مبارزه علنی» و سندیکاهای قانونی را علم کردهاند. اینان خود میدانند که مبارزه کارگران همواره علنی بوده و هیچ مبارزه و اعتراض کارگری بصورت مخفی صورت نمیگیرد. خطاب اینان اما نه به عموم کارگران، بلکه به محافل و جمعهایی است که در فعالیت و اعتراض روزمره هیچ اعتمادی به دستگاه اداری و سیاسی جمهوری اسلامی نمیکنند. اینان محافل مبارز کارگری و معتمدان آنان را فرا میخوانند تا مبدل به«کارمندان سیاسی» جمهوری اسلامی شده و بمثابه جیره خوار وزارت کار تن به خفت «بازی در مذاکرات سه جانبه» دهند. خفتی که شایسته خانه کارگر، شوراهای اسلامی و دیگر دستههای مزدور رژیم است. جالب اینکه اینان کارگران را فرا میخوانند تا خواستها و مطالبات طبقاتی خود را کنار گذاشته و خواست رعایت قانون در انتخابات جمهوری اسلامی را در سرلوحه مطالبات خود قراردهند. سازمان اکثریت و حزب توده سالها این شعار را تبلیغ کرده وحتی تلاش کردند تا خواست «انتخابات آزاد» را با اعتراضات کارگری «پیوند» زنند. اکنون بخش اعظم جناح چپ اپوزیسیون به این بالماسکه سیاسی پیوسته است. اینان کارگران را فرا میخوانند تا فرهنگ مجمع عمومی کنار نهند، از نقش محافل و معتمدان کارگری در مبارزات کارگری چشمپوشی کنند و بدنبال دفتر ودستک سندیکاهای مورد تایید حزب اعتماد ملی و جبهه مشارکت راه بیافتند.
و این در حالی است که این افراد حتی بخاطر رساندن همین پیامشان به کارگران مورد وحشیانهترین سرکوبها قرار میگیرند. عدهای که خود به خاطر شعار و خواست «فعالیت قانونی» در جمهوری اسلامی تحت پیگرد قرار میگیرند، از کارگران معترض میخواهند که پیشروان اعتراضات و افراد مورد اعتمادشان را تحویل دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی بدهند. آیا قدری تامل در این «خیرخواهی» روشنفکران مذهبی و لائیک داخل و خارج، دلیل شکست پروژه سندیکاهای قانونی را برملا نمیکند؟
روشن است که مبارزان کارگری، توحش لگام گسیخته رژیم اسلامی در سرکوب هنرمندان، روشنفکران اصلاح طلب و گروههای مدافع بهبود وضعیت طبقه کارگر را بشدت محکوم کرده و از حقوق آنان برای فعالیت رسمی و علنی دفاع میکنند. و باز هم روشن است که بخش قابل توجهی از احزاب و گروههای اصلاح طلب که قادر به فعالیت علنی بوده و نقش موثری در حاکمیت داشتهاند، امروز از با محدودیتهای سیاسی قابل توجهی مواجه گشته و سرکوب شدهاند. این حقایق اما بدین معنا نیست که کارگران باید با دست کشیدن از خواستههای اصلی و اشکال مبارزاتی خود، تبدیل به زائده سیاسی جنبش اصلاحطلب و متحدان «سازش ناپذیر» آنان در جناح چپ شوند. شیوههای کنونی مبارزه کارگری با اتکا به جمعهای و محافل غیر رسمی تنها روش ممکن برای تداوم سازماندهی اعتراضات کارگری است. هر کارگر و دانشجوی سردوگرم کشیده آشنا به شرایط سیاسی ایران و ماهیت رژیم اسلامی خوب میداند که رها کردن روشهای سازمانگری غیر علنی و روانه شدن بسوی نهادهای این رژیم برای کسب جواز «مبارزه قانونی» در حکم خودکشی و انتحار است. کارگران هیچ راهی جز تداوم مبارزات بشیوه کنونی و تلاش برای ایجاد سازمان و حزب سیاسی خود ندارند. حزبی که جامعه بشری را بسوی برچیدن نظام بردگی مزدی و ایجاد جامعه سوسیالیستی سوق میدهد.
30 تیر 1390 برابر با 2011-07-21
ماجرای «شنودگيت»
خبرهای مربوط به «شنود گیت» روزنامه نیوز آو د ورلد بسان ماجراهای یک سریال جنایی مورد توجه همگان است. نام سهامدار اصلی یکی از غولهای رسانهای غرب، رابرات مرداک، برسرزبانها افتاده و ماجراهای این «سریال» جنایی پلیسی به مراحل حساسی رسیده است. بنابر آخرین خبر، جسد یکی از ژورنالیستها که گویا نقش موثری در افشا شدن ماجرای «شنود گیت» داشته، چند روز پیش در خانهاش یافت شد. پلیس نیز اطمینان داده است که مرگ وی مشکوک نبوده و موضوع قتل درمیان نیست. خبرگزاری بی بی سی گزارش هیجان آوری از موقعیت افسانهای مرداک تهیه کرده و وقایع مربوط به «بحران این شخصیت» افسانهای رسانهها را قصهپردازی میکند.
در پس ماجراهای رنگآمیزی شده رسانهها و خبرهای هیجان انگیز مربوط به یک نشریه در انگلیس، حقایق تکان دهندهای کتمان میشوند. حقیقت این است که ماجرای مربوط به شنودگيت بسیار فراتر از اقدام غیر قانونی چند روزنامهنگار برای شنود بوده است. مرداک سنبل یک غول رسانهای است. شرکت اصلی این غول رسانهای در آمریکا است. شبکههای تلویزیونی، ماهوارهای روزنامهای این غول رسانهای در آمریکا، انگلیس، استرالیا، زلاند نو، کشورهای خاورمیانه و…. نقش مهمی دارند. شبکه رسانهای مزبور نقش مهمی در نتایج سیرکها انتخاباتی انگلیس، اسرائیل و آمریکا داشته است. حزب کارگر انگلیس با توافق با این غول رسانهای انتخابات را از ان خود کرد و در اختلاف با آن کنار رفت.
آنچه امروز به مطبوعات کشیده شده حاصل جنگ اطلاعاتی میان سازمانهای امنیتی غرب است. اما هنوز همه ابعاد ماجرای «شنودگیت»بر ملا نگشته است. چنین نیز نخواهد شد. اکنون روشن شده است که تمام جنجالهای انتخاباتی نیوز او د ورلد و روزنامه سان و رسواییهای سیاسی، محصول یک درهم تنیدگی و همکاری میان پلیس و این غول رسانهای بوده است. این بدین معنا است که تشکیلات عظیم رسانهای مرداک، همراه با ماهوارهها، تلویزیون و مراکز خبریاش با نهادهای امنیتی و پلیسی انگلیس و آمریکا در هم تنیده شده و در پس ماجراهای «دمکراسی» مطبوعاتی، مافیای امنیتی قرار دارد.
وقایع مربوط به «شنودگیت» در غرب وجه مشترک عجیبی با وقایع مربوط افشاگری جناحهای جمهوری اسلامی علیه یکدیگر در ماجراهای انتخاباتی دارند. این افشاگریها هم اکنون به اطرافیان رئیسجمهوری و ولی فقیه رسیده است. یکی سخن از فساد مالی در دولت میراند و دیگری سخن از اسلکههای غیر قانونی برادران قاچاقجی. یکی سخن از چنگ اندازی به منابع مالی برای در اختیار گرفتن روند انتخابات میراند و دیگری سخن از راندن سرمایهها به سمت نیروهای نظامی برای تاثیر نهادن بر سرنوشت سیاسی کشور.
ماجرای شنودگیت نیر به همین سان پرده از منجلاب دمکراسی غرب برمیدارد. این ماجرا نشان میدهد که مطبوعات که به ظاهر سنبل و یکی از ارکان اصلی دمکراسی در سیستم سرمایهداری هستند، بدل به ابزار پلیس و نهادهای امنیتی برای کنترل بازی دمکراتیک بدست کمپانیهای چند ملیتی گشته است. این ماجرا نشان میدهد که دمکراسی و دیکتاتوری دور روی مختلف نظمی هستند که لایق انهدام است. این ماجرا نشان میدهد که طیقه کارگر باید با دمکراتها با همان قهری عمل کند که با دیکتاتورها خواهد کرد.
2011-07-21
نامهها و پیامها
یکشنبه 19 تیر 1390
ش. ق گرامی!
مطلب ارسالی شما دریافت شد. با سپاس.
عابد رضایی !
در پاسخ به نامه شما و بمثابه گامی مثبت در جهت فراخوان شما به پلمیک، نامهای برایتان ارسال گردید. موضوع بحث، نگرش ما به مسئله حزب طبقه کارگر و مکان «کانون دوستداران کارگران سوسیالیست» در ارتباط با سنن سیاسی نظری جنبش کارگری است. در انتظار پاسخ شما هستیم.
امیر محسن گرامی!
در پی پاسخ به نامه شما، نامه دیگری نیز برایتان ارسال گردید. اما تاکنون پاسخی از شما دریافت نکردهایم.
نوشین عزیز!
متن ارسالیتان دریافت شد. به امید موفقتیت شما در تلاش برای سازمانیابی زنان کارگر.
یکشنبه 29 خرداد 1390
رضا. الف!
کانون نشر و مطالعات انترناسیونالیستی در ارتباط و هماهنگی با «تکا» فعالیت میکند. اما نهاد مستقلی است . از ابراز محبت شما سپاسگزاریم
شهاب گرامی!
پیام شما دریافت شد. با سپاس از راهنمایی شما
ن. س عزیز!
مطلب شما دریافت شد. از آنجا که مخاطب شما «تکا» است، ترجیح دادیم تا نامه را در بخش دیدگاه درج نکنیم. نامهای برایتان ارسال گردید.
رفقای فعال در بحث مربوط به کانون مطالعه زنان !
میکوشیم تا پاسخ و نظر خود را حول نکات طرح شده در چند خط خلاصه کنیم:
«تکا» از دخالتگری مستقیم در بحث مربوط به کانون زنان در بخش دیدگاه خودداری میکند. بهتر است تا بخش دیدگاه اختصاص به نظرات شما و دیگران حول مقالات و نظرات «تکا» داشته باشد. با این وجود طرح نکاتی را پیرامون اساسنامه پیشنهادی و بحثهای بعدی مربوط بدان ضروری میدانیم
1- صفحه مربوط به مسئله رهايی زن در سایت «تکا» بطور مشخص کانون مطالعه و بحث حول مسئله زن نام دارد . هدف ما دامن زدن به مباحث «تکا» پیرامون فمینیسم است. ما ترجیح میدهیم و میکوشیم تا «تکا» متشکل از اکثریتی از زنان باشد. اما موافق گونهای از تفسیر و قرائت مواضع تئوریک «تکا» نیستیم که نهایتا منجر با پیدایش «فمینستهای انترناسیونالیست » گردد. آنچه دیگران میگویند یک چیز است و آنچه ما و شما میگوییم چیز دیگر. ما اعتقادی به ایجاد تشکل جداگانه زنانه در جنبش کارگری که دارای پلاتفرم سیاسی مستقلی باشد نداریم. بحث کانون ها نیز تاکید کرده است که کانونهای کمونیستی حلقههای اجتماعی جریان کمونیستی هستند و نه تشکل هایی با هویت سیاسی جداگانه.
کانون دوستی زنان بگونهای که در اساسنامه پیشنهادی بیان شده یک کانون مطالعاتی و اجتماعی است. در این اساسنامه نیز قید نشده که حضور مردانی که مایل به مطالعه روی مسئله زن هستند «ممنوع» است. ضمن اینکه پلاتفرم سیاسی جداگانهای نیز برایش تدوین نگشته. با این وجود تفسیر و بکارگیری عملی آن بعهده خود شما است و ما از حرکت شما حمایت میکنیم
اما از اختصاص نیروی ويژه و ایجاد گروههای بحث و مطالعه حول مسئله زن حمایت کرده و در این جهت میکوشیم. هیچیک از این گفتهها به معنای مخالفت با دیگاهی که برداشت دیگری داشته و مایل است حرکتی کمونیستی بر اساس برداشت خود کند نیست. مهمترین نکته، وجود گروهی است که بحث و مطالعه را در راس وظایف خود قرار میدهد. این امر هم فعالیت غیر حزبی است و هم روندی برای آماده کردن زمینه سیاسی جهت کادرسازی.
3- مواضع تکا در قبال فمینیسم، همانند بخش اعظم نظرات ما، محصول حرکت «تکا» در حوزههای نطری متعدد است. ما نمیدانیم که گروههای چپ کمونیست اروپایی در این زمینه حرف مشخصی زدهاند یانه. به همین سیاق موضع تکا حول نکاتی همچون اروسنتریسم، روش و سبک کار نظری و سیاسی، بحران سرمایه ، و…. محصول یک حرکت تاریخی است. اما جهت گیری عمومی ما در قبال مسئله ملی، اتحادیههای کارگری و استالینیسم و مائوئیسم و تروتسکیسم مبتی بر دستاوردهای تاریخی جپ کمونیست اروپایی بوده است. پیشنهاد ما گسترش رابطه با فعالین زن پیرامون گروههای «کمونیسم چپ اروپا» و دعوت چنین اشخاصی به فورم بحث است. امری که بعهده خود شماست.
4 - بحث کانونها جزئی از یک سلسله مباحث پایهای تر و عمومی تر است. جا دارد تا ما نیز برداشت های گوناگون از این مباحث و روشهای تحقق عملی انرا دیده و تجربه کنیم. آنگاه مبتوان به جوانب مثبت و منفی این تزها پرداخت.
دوست گرامی امیر محسن محمدی!
پیام شما دریافت شد. از ابراز تمایل و علاقه مندی شما برای آشنایی و شناخت بیشتر از مواضع «تکا» استقبال میکنیم. در پاسخ به سئوال شما نامهای همراه با نوشتارهایی ارسال میگردد. ما نیز به سهم خود مایل هستیم تا در باره شما و رفقایتان بیشتر بدانیم . همچنین خوشحال میشویم تا نظر شما را در باره تحلیلها و مواضع «تکا» پیرامون جنبش دانشجویی بدانیم. امیدواریم که متونی که برایتان ارسال میگردد، مبنای گفتمان و مباحث دوجانبه حول مواضع انترناسیونالیستی گردد. دست شما را میفشاریم.
الف . ب.
مطلب ارسالی شما رسید. برایتان متونی ارسال میشود. اگر مایل هستید تا رسید نامهها یتان در این بخش درج نگردد مارا مطلع کنید. سیاست عمومی ما درج رسید نامه و پیگیری مباحث بطور علنی است. مگر اینکه جمع یا فرد مذبور مایل به پیشبرد غیر علنی مبا حث باشد. دست شما را میفشاریم.
نامهها و پيامها 2011/05/15
نوشين گرامی!
با تشکر از نامه شما. مطالعه و فهم دقیق مطالب شما که بصورت فینگلیش نوشتهاید، هم در بخش ابراز نظر و هم در بخش پیامها، دشوار بود. آیا بهتر نیست تا برنامه فارسی در کامپيوتر خود نصب کنيد؟
ایجاد یک محفل مطالعانی گام ارزندهای است. اما سئوال این است که هدف این محفل مطالعاتی چيست؟ حول چه مسائلی قرار است مطالعه شود و چگونه؟ ارتباط مطالعات شما با زندگی روزمرهتان چيست؟ آیا هدف شما، سازمانيابی خودتان است؟ در اينصورت بهتر است اين هدف برای افرادی که بصورت محفل چمع ميشوند روشن باشد و مطالعات هم جهت بحث حول آن اهداف صورت گيرد؟ آیا اين اهداف در انطباق با مواضع «تکا» و یا در اين راستا است؟ اگر چنين است پس مطلوب آن است تا حرکت و سبک کار شما نيز در راستای اهداف مشترک باشد. توجه داشته باشيد که «تکا» در اين برهه از تاريخ و در شرايط کنونی، از حرکت محافل و گروههای بحث چنانچه در راستای هدف مشترک و در هماهنگی با «تکا» باشد، حمايت ميکند.
اگر محفل شما هدفی در راستای هدف «تکا» دارد، شما میتوانيد نوشتار کانونهای کمونيستی را مبنا قرار قرار دهيد. اين کانون، صرف نظر از نامی که شما بر آن مينهيد، ميتواند يک کانون بحث و مطالعه حول مسئله زنان و يا زنان کارگر خارجی تبار در کشوری که زندگی میکنيد باشد، یک گروه سياسی با هدف ترجمه و بحث حول مواضع انترناسيوناليستی باشد و يا محفلی باشد که اعضای آن مواضعی یکسان ندارند اما حول موضوع اصلی کار خود توافق دارند. اين موضوع ميتواند بنا بر موقعيت و نياز و توانايی اعضای محفل متفاوت باشد. مسائلی چون مسئله زنان، راسيسم، هنر، سازمانيابی کارگری وغیره. به نظر ما نظریه کانونهای کمونيستی در جزوه «بسوی استراتژی سوسیاليستی» مبنای خوبی برای سبک کار کمونيستی است. با نگاهی نزديک به اين تزها در مییابيد که شکل تشکلیابی را خود تعيین ميکنيد و تشکل شما نه هسته هوادار است و نه یک حلقه از سازمان مادر. بلکه اقدامی است پويا و مستقل با اتکا بر هدف مشترک با جريانی که مبانی مشترکی دارید.
پس از بحث با دوستان و رفقای خود، مایل به مطالعه نتايج کارتان هستم. با آرزوی موفقيت برای شما.
رفقای گرامی و – ک 1917
در پاسخ به شما نامه کوتاهی برایتان ارسال گردید. سمت گیری سیاسی شما نشانگر پيشروی جنبش کارگری است. منتظر مباحث و نظراتتان هستیم. مایل هستیم تا با محفل مورد اشارهتان نیز وارد گفتگو شویم. برایمان بنویسید که آیا خواستار شکل علنی پاسخ های ما در بخش پیام ها هستید و یا اینکه تبادل بولتن بحث. در انتظار مطالب شما هستیم.
ش – ق گرامی !
ما با عبارت «انقلاب عرب» هیچ توافقی نداریم. جنبشهای جاری در اين کشورها را نیز نه «عربی » ميدانيم و نه اقدامی از طرف بوررژوازی. اگر وقایع جاری در آفريقای شمالی و آسیای غربی «انقلاب عربی» یا انقلاب «دنیای عرب » است. پس شورشهای جاری در يونان که به احتمال قریب به يقین طبقه کارگر پرتغال اسپانیا و فرانسه را نیز همراه خواهد کرد، باید «انقلاب اروپایی» نام گيرد. اين ديگر چه «انترناسیوناليسمی» است . این عبارت بشدت ارتجاعی و اروسنتریستی است که متاسفانه در میان گروههای موجود در طیف « کمونیسم چپ» نیز ریشه دارد. نکته بر سر يک عبارت نیست، بلکه یک بینش اروسنتریستی است. شما به ترجمههای الکن و غیر مسئولانه بخش فارسی آی سی سی نگاه کنید. در آنجا در مقاله «پشت صحنه شورش در مصر … »، بعد از قلمفرسایی در باره مبارزه طبقاتی در مصر، گفته شده که جنبش طبقه کارگر در کشورهای پیرامونی نقش تعیین کننده ندارد و مجددا زیادهگویی در باره جنبش دانشجویی فرانسه تکرار شده است. بعد هم از طبقه کارگر مصر خواسته شده تا از مبارزات «پیشرفته» دانشجویان فرانسه حمایت کند. خوب، این گروه از طرفی برای کتمان کردن اروسنتریسم خود اینگونه پریشانگویی میکند و از طرف ديگر تمام کنگره 2009 خودش را به این متمرکز کرده تا بگوید که در حال ایجاد شعبات غیر اروپایی است و گویا جواز ورود غیر اروپاییها را به جنبش مورد نظر خودش صادر کرده. در حالی که این جریان و جنبش مورد نظرش از همان آغاز شکل گیری اولین جريان کارگری انترناسیونالیستی مورد انتقاد قرار گرفت و اکنون هم پیش از شروع هر پلمیکی به موضع دفاعی افتاده است. آی سی سی در نوشته مربوط به کنگرهاش نیز بندهایی گنجانده و در یکی از بندها میگوید، برخلاف کسانی که میگویند آیسیسی اروسنتریست است، کنگره نشان میدهد که چنین نیست. اين در حالی است که جنبش اعتراضی مناطق مهاجر نشین فرانسه که اشکارا اعتراضات بخشی از طبقه کارگر بود، محکوم شد. این مواضع بشدت خطرناک، تفرقه افکنانه و بیگانه از انترناسیونالیسم طبقه کارگر است. بنظر ما محافل انقلابی باید جریان اروسنتریسم را رسما مورد بحث و نقد قرار داده نمایندگان آنرا طرد کنند.
ش. ح!
با تشکر از مطالب ارسالی. کمیته هماهنگی و دیگر تشکل های مشابه که به ناگهان و همزمان با عروج جنبش سبز به صحنه سیاسی امدند، از همان ابتدا نيز بخشی از طیفهای کارگری حول وحوش مشارکتی ها و متحدانشان بودهاند. حرکت بسوی نقد افشاگرانه «فعالين کارگری» جنبش اصلاح طلبی اقدام مثبتی است. سازمانیابی یک هسته انترناسيونالیستی متکی بر مواضع انقلابی اما بمراتب مهمتر و پرثمرتر است. منتظر مطالب شما هستیم
علی/ ط گرامی!
تشکیلات کارگران انترناسيوناليست نه لوگزامبورگیست است و نه بورديگيست. این اصطلاحات توسط کسانی رواج مییابد که نه شناختی از گرایشات فکری و سنن تاريخی دارند و نه زحمت شناخت را به خود میدهند. «کمونيسم چپ» دارای گرايشات متعددی است. در صف شوراگرايان کماکان نظر یا مواضعی که حرفی بیش از اتو روله، پانه کوک و گورتر زده باشند، شکل نگرفته و جدیترین پیروان آنان يا به سوسیال دمکراسی گرویده و یا مانند گروههای سابق شوراگرا متشکل در آی سی سی از شوراگرایی برش کرده و بقول خودشان میخواهند حزب انترناسیونالیستی بسازند. اما حزبی که بدیده آنان نباید دست به سازماندهی طبقه کارگر بزند. بلکه باید نقش مفسر را ایفا کند. این موضع، در جدال روشنفکرانی که برای طبقه کارگر حزب میسازند ، موضع مثبتی است. اما برای کارگرانی که در بطن مبارزه طبقه آگاه شده و دست به سازماندهی خود میزنند، حرف نامربوطی است. کارگرانی که متشکل میشوند، هدفشان سازماندهی مبارزه طبقه خود و سازماندهی انقلاب و کسب قدرت سیاسی است. مشکل این گرایش فقط گيجی حول مسئله حزب نیست. در حوزه بحران اقتصادی، درکی فاتاليستی و تقديرگرايانه دارد. تئوری حلقه ضعيف لنین را از موضع اروسنتریستی نقد کرده و در نتيجه قادر به فهم اوضاع کنونی جهان و روند مبارزه طبقاتی نیست. نميخواهد بپذيرد که مکانيسم بحران سرمايهداری، طبقه کارگر کشورهای پیرامونی را به جبهه مقدم مبارزه رانده است. بدتر و تاسفبارتر از همه آلودگی گرایش هلندی المانی «چپ کمونيسم» به بیماری مزمن اروپامرکزی هست.
عبارت «بوردیگستها» در فرهنگ سیاسی نه چندان پاکيزه چپ ايران، اشاره به جریان ما دارد که در ابتدا توسط منصور حکمت طرح شد. او متاسفانه برای حفظ پرستيژ و رد گم کردن چنین کرد و مقلدانش مانند رضا مقدم و آذرین و … نيز آنرا تکرار کردند. مثلا رضا مقدم در یکی از مقالههایش در برخورد به رفرمیستهای داخل ايران در باره علل فاصله گرفتن خودش از اتحادیههای کارگری گفته است که فاصله گرفتن وی و یارانش از اتحاديههای کارگری، ربطی به نقد بوردیگیستها به نقش اتحادیهها ندارد. این آقايان هنوز نگاهی به مواضع بورديگيستها نکردهاند . بوردیگستها معتقد به مرحله دمکراتیک انقلاب در کشورهای پیرامونی هستند. آنان از جنبشهای ملی دفاع کرده و برای سازمانیابی اتحاديهای کارگران میکوشند.
صرف نظر از نکات یاد شده، «تکا» نگاه مثبتی به ايسمهای رایج ندارد و باور به نقد تجارب تاکنونی جنبش کمونیستی و عبور از مذاهب رايج برای شکل دادن به یک جنبش انترناسیونالیستی دارد. منتها باید از دستاوردها دفاع کرد.
برای درک مواضع سیاسی اين گرایشات کافی است به نشریاتشان و مباحثشان حول شورشهای اخیر نگاهی انداخت. بورديگیستها شعار سازماندهی کارگران مصر در اتحادیهها را سر دادند. آن گرایش هم که شما آنرا لوگزامبورگيست نامیدید شعار بیفايده بودن حرکت طبقه کارگر در کشورهای پیرامونی و توصیه حمايت از دانشجویان فرانسه را کرد. ديگر گروههای«چپ کمونیسم» همانند بوروی سابق و گرایش انترناسیونالیستی فعلی نیز بحثها و تفسیر های سابق خود را تکرار کرد. اين وضع نشان میدهد که این طیف هنوز چشمانداز روشن و برنامه عمل برای دخالتگری در مبارزه طبقاتی را ندارد.
در باره آنارشيستها و سوسیالیستهای آزاد اندیش و یا آنگونه که گفتهاید کمونيستهای آزاديخواه نيز بحث جداگانهای لازم است. همينطور در باره نقش آنارشیستها در وقايع اسپانیا در دهه مورد نظر شما. آنارشیستها و طیفهای متعددش در جنبش یونان بشدت فعال هستند. اين طیف بدلیل عدم وجود یک قطب انقلابی و انترناسیونالیستی که برنامه روشنی داشته باشد، شکل گرفته و میلیتانت و جدی است. اما چشم اندازی ندارد. در باره مکان نظری وسیاسی اين گرایشات بحث جداگانهای لازم است. توصیه ما این است که جزوات «بسوی استراتژی سوسیالیستی» را مطالعه کنید. در آنجا به مبانی نظری برخی از این گرايشات بطور موجز پرداخته شده. برایمان بیشتر بنویسید.
ع ناظری!
با تشکر از نامه «خصوصی» شما. بابت این تاخير طولانی در پاسخ به نامه و یا تماس مستقیم با شما پوزش میطلبیم. ارسال منظم مقالات و یا سرمقالات برای انتشار توسط شما در دستور کار نیست . اما روشن است که از نقل یا انتشار مقالات «تکا» با ذکر ماخذ استقبال میکنیم.
رفقا س. ر – ر ر. با تشکر از شما
در سایت «تکا» اشکالی پیش آمده بود و بخشی از نامههای ارسالی شما را از دست دادهایم. قادر به بروز کردن ان نیز نبودیم. در نتیجه تصمیم به راه اندازی سایت جدید گرفتیم . همزمان با راه افتادن سایت جدید، مشکل سایت های سابق نیز برطرف شد. فعالین «تکا» کارگرانی هستند که در درجه اول در جنبش کارگری و سازماندهی آن فعال بوده و بطور جانبی نیز در حال انتشار مواضع خود هستند. در این معنا، متوقف شدن سایت میتواند حتی نشانهای از سنگينی وظایف و فعال بودن همه رفقای ما باشد و نه «پاسیفیسم». اما نگاه و تصوير شما وديگر فعالین سیاسی از «تکا » را میفهميم.
ما هیچ شناختی از فرد یا افراد فعال در سایت مورد نظر شما نداریم. اما با عبارتی چون « آويزان» توافق نداریم. نگرانی شما در باره تکرار تجربه فدایی و دعوای هستهها و سازمانهای چریکی بر سر تعلق حقیقی به فدائیسم نيز بی مورد است. هر فرد در روند تکامل فکری و سمتگيری خود در هر سطحی و به هر شکلی که بخواهد فعالیت کند، مجاز است. خوب درمقطعی که تکنولوژی رایانه در دسترس نبود، فعالين سياسی میکوشیدند تا بولتن و یا جزوه و نشريه انتشار دهند. در وضعیت کنونی که دانش آموزان یک مدرسه ابتدايی نیز برای خود سایت دارند، چرا فعالین سیاسی آن هم با اعلام تعلق به جنبش انترناسیونالیستی، سايت داير نکنند. ممکن است شکل و محتوای مطالبشان «برش و چسبش» باشد، اما اصل را بر مواضع سیاسی و جهت عملی بگذارید. اگر شما از مشاهده محتوای چنین سایتی، بدین نتایج رسیدهاید، چرا نگران «خراب شدن چهره جنبش انترناسیونالیستی» هستید. قطعا دیگران نيز در خواهند يافت که چنین پروژههایی مرحلهای از تکامل فکری يا بلوغ شخصیتی افراد خاصی است که در دنیای سیاست فعال هستند. این فعالیت اگر نفعی برای جنبشی که آنان به خیال خود برایش تبليغ ميکنند، نداشته باشد، چه بسا موجب بهبود روحی و رضایت آنان از خودشان باشد. اما اگر قرار است یک جنبش و حتی جریان فکری بدلیل ندانم کاری یا شکل خاصی از فعالیت فرد یا افرادی «خراب» شود، بگذار چنین گردد. يک جریان تاریخی و بويژه یک جنبش تاریخی باید قادر به ایفای نقش تاریخی گردد. نه فقط از تحرکات دوستان نادان لطمه نبیند، بلکه باید بتواند در مقابل حملات سیاسی نظری دشمنان دانا مستحکم بایستد و به جلو برود. به جای پاسداری ایدئولوژیک از «مذهب رهايی بخش» مورد نظرتان، شاید بهتر باشد، کاستیهای سیاسی این «جنبش » را ببنید و جهت تکامل آن به سهم خود گام بردارید.
مسئله فوروم در برنامه است . اما نیاز به حمایت فنی داریم. درنگ ما، با وجود حاضر شدن ان در سایت جدید نیز بدلیل همین عدم آمادگی است. شما نظرات خود را حول مقالات مستقیما در بخش ابراز نظر در انتهای هر مقاله بنویسید، ما نیز به همانصورت منتشر میکنيم. ما قويا به سازمانیابی و سازماندهی کارگری معتقد هستیم و توصیه میکنیم که بصورت یک هسته انترناسیونالیستی متشکل شوید.
پروين . ش
از ارسال منظم متون سپاسگزاریم
منوچهر ص
متون و لینک ارسالی دریافت شد
مهدی ج.
از ارسال مرتب مطالب سپاسگزاریم. ما متاسفانه صفحهای برای جای دادن لینکهای عمومی نداریم
میترا،
بابت مطالب ارسالی سپاسگزاریم.
شهاب. ح.
از بی پاسخ ماندن متون ارسالی پوزش میطلبیم. ترجمه اخیر شما در بخش دیدگاه سایت منتشر شد. نظرتان چيست؟
حميد . م
از مطالب ارسالی سپاسگزاریم
ایران، آبستن تنش و تحول
رویارویی احمدی نژاد و خامنهای در ماه آپریل، براستی نیز مرحله جدیدی از بحران جمهوری اسلامی را رقم زد. افشاگری رئیس جمهور و باند ولی فقیه حول «فساد مالی جریان انحرافی» و اسکلههای متعلق به «برادران قاچاقچی» نشان از ژرفش بحران سیاسی در بالا دارد. همانطور که پیش بینی شده بود، نزاع نه بر سر این یا آن وزیر، بلکه بر سر تسلط بر نهادها و منابعی است که سرنوشت «سیرکهای انتخاباتاتی»را رقم میزند.
این جدال بر سر پست وزارت اطلاعات آشکار گشت و سپس در حوزه سیاست خارجی ادامه یافت . بعد از مخالفت نمایندگان مجلس با سفر وزیر امور خارجه به عربستان سعودی، کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ( در دهم خرداد) در جلسه مشترکی با وزیر خارجه، از وی در باره سفر مزبور توضیح خواست. این روند در واقع تداوم کشاکشی بود که به کنار زده شدن وزیر امور خارجه پیش، منوچهر متکی انجامیده بود. حال باید در انتظار متمرکز شدن این جدال بر سر تسلط بر مجلس آتی جمهوری اسلامی بود.
احمدی نژاد با بهرهگیری از هر فرصتی، میکوشد تا خود را از آماج تنفر و اعتراضات عمومی خارج کند. مانور وی در مخالفت با تفکیک جنسیتی در دانشگاهها آخرین نمونه این ابنالوقتی سیاسی در جنگ قدرت میان «آخرالزمانیها» و فقهای شیعه است. هدف اساسی این مانورهای سیاسی تصاحب مجلس و عقب راندن خامنهای است. وی اهرمهای اصلی سازماندهی «انتخابات» را در دست دارد. از لحاظ اقتصادی، طرفداران احمدی نژاد بمثابه قشری از بورژوازی بوروکرات، اهرمهای اقتصادی متعددی را در دست گرفتهاند. از لحاظ سیاسی نیز نهاد ریاست جمهوری، وزارت کشور و استانداریها در چنگ احمدینژاد است. در صورت «تداوم» کامل دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد و حفظ منابع مالی جهت سازماندهی «سیر انتخابات»، وی همه امکانات سیطره بر مجلس آتی را «مهیا» کرده است. این سناریویی است که احمدینژاد و یارانش روی آن حساب باز کرده اند. از منظر اینان، معادلات سیاسی بسود آنان تغییر کرده است. اصلاح طلبان با مهار زدن بر جنبش اعتراضی از پایین، بتدریج منزوی گشتهاند و باندهای سربراهتر جناح اصلاح طلب نیز اهل معامله و «تسامح برای حفظ نظام» هستند. خامنهای بیشتر از احمدی نژاد مورد تنفر عمومی است و برگزیدگان شورای نگهبان در مقابل «نمايندگانی» که شعار «اسلام ایرانی» و «مسکن برای همه» را پرچم فریب میکنند، شانس زیادی برای جلب آراء نخواهند داشت. «کارت تقلب » انتخاباتی بشیوه پیشین نیز برای هر دو طرف بازی، سوخته محسوب میشود. لذا «تقلب» در انتخابات آتی، قطعا هزینه مالی و سیاسی بیشتری را طلب میکند. جدال نیر بر سر تامین همین هزینهها است.
کشاکش باندهای حکومتی در شرایط کنونی، نشانگر لحضاتی از روند قطببندی جدید در بالا است. این روند که زیر ذرهبین مدیای طبقه حاکم قرار گرفته، در حقیقت جزء کوچکی از یک پولاریزاسیون گسترده سیاسی است. ماهیت سران جناح اصلاح طلب با هدر دادن پتانسیل خیزش اعتراضی بر ملا گشته است. تعدادی از اینان از اصلاح نظام جمهوری اسلامی سرخورده شده و با «اصلاح خویش» و افقهایشان بدنبال آشتی ملی و یافتن جاپایی در قدرت هستند. از منظر جناحهای درگیر در جنگ قدرت، خطر خیزش از پایین فروکش کرده و زمان برای «انسجام دادن به نظام» و ایجاد حکومت یکدست فرا رسیده است. آنچه در این محاسبه غایب است، عبارت است از طرف مقابل این معادلات، یعنی طبقه کارگر و جنبش اعتراضی آتی. نکته بر سر ناتوانی تاریخی اینان در فهم ماهیت واقعی تحولاتی است که خود نیز موضوع آن هستند. يعنی درک روند پولاریزاسیون سیاسی طبقاتی که در پی فروکش کردن جنبش اصلاحات آغاز شده و با ابراز وجود قدرتمند جنبش کارگری نضج خواهد یافت.
بجران سیاسی حاضر در ایران، جزئی از بحران جهانی سرمایه و جنبشهای اعتراضی در ایران نیز جزئی از جنبش سراسری است که خصلت اقتصادی بحران را بر پیشانی خود دارد. اکنون ماههاست که مرکز ثقل اعتراضات، از اطراف دانشگاهها و مساجد، به صنايع و کارخانجات انتقال یافته است. سکوت رسانههای طبقه حاکم در برابر روند روبه رشد اعتراضات کارگری، نشانگر هراس اینان از نقش این جنبش در تحول و دگرگونی بنیادی است.
ایران نیز همانند دیگر کشورهای «حلقه ضعیف» سرمایهداری جهانی آبستن تنش و تحول است. قدرتهای جهانی با علم بر این حقیقت، در حال شکل دادن به آلترناتیو مطلوب خود از طریق سروسامان دادن به نیروهای طیف راست و چپ سیستم سیاسی موجود هستند. هدف اينان سرکوب خیزش از پایین و خلع سلاح سیاسی طبقه کارگر است. صرفنظر عنوان و پرچمی که این نیروها برمیگزینند، در مقابل خود، طبقهای را خواهند یافت که در اولین عمل اجتماعی خود بمثابه یک طبقه، نظام بردگی مزدی را آماج حملات خود خواهد کرد. طبقه کارگر، به حکم شرایط عینی خویش، ناگزیر است تا «رادیکال» عمل کند. یا تداوم استثمار، سرکوب و توحش لگامگسیخته سرمایه. و یا برپایی سوسیالیسم و ایجاد جامعه جهانی انسان. راه دیگری وجود ندارد.
18 تیر 1390 - 9 جولای 2011
مبارزه طبقاتی در یونان
چند هفته پیش، دریکی از تظاهراتهای اسپانیا، جوانان به کنایه شعار میدادند که «ساکت باشيد، یونان خواب است». اما طولی نکشید تا یونان نشان دهد که در خواب نیست، بلکه، همانند اسپانیا در کشاکش با ساختار سیاسی قرار دارد که قدرت عظیم استثمارشدگان را مهار میکند. تنها فرصتی، کافی بود تا نمایش اعتراض موقت جهت فرونشاندن خشم عمومی کارگران، با شکست مواجه شود. کنترل تظاهرات از دست سازماندهندگان خارج شد، مارش آرام خیابانی برای اعلام شکایت و زاری به نمایندگان پارلمان، به تهاجم بسوی مراکز سرمایه بدل گشت. پارلمان ناگهان به محاصره تودههای خشمگین درآمد و نمایندگان با شعارهای دزدها و غارتگران گورتان را گم کنید مواجه شدند. تظاهرکنندگان جهت محاصره و حتی تصرف پارلمان خیز برداشتند. بدین سان پس از دقایقی، میادین و خیابانهای شهر بدل به صحنه درگیری کارگران و جوانان با نیروهای سرکوبگر شد.
تدابیر ریاضتی
مسئله اصلی بر سر بسته تدابیر اقتصادی ریاضتی برای نجات سرمایهداری یونان از بحران است. حزب سوسیال دمکرات «پاسوک» (PASOK) رهبری و هدایت سکان برای اجرای سیاستهای ریاصتی را در دست دارد. حزب دست راستی دمکراسی نو رای مخالف داده است. اما رای مخالف این حزب بدلیل دیگری است. این حزب معتقد است که سوسیال دموکراتها قادر به اجرای موثر و صحیح سیاستهای ریاضت اقتصادی نخواهند بود. با این وجود حزب دمکراسی نو در هر گام عملی بر سر تصمیماتی که موجب شکسته شدن بحران بر دوش کارگران و جوانان میشود، بطور فعالی همکاری میکند. اما اگر در جایی سخن بر سر شرکتها و سرمایهداران باشد، از روش نئولیبرالی دفاع میکنند. حزب سوسیالدمکرات، حزب دمکراسینو و حزب ملیگرای دست راستی، هر سه نیروی اصلی نظام پارلمانی هستند که بسته ریاضت افتصادی و نسخه صندوق بینالمللی پول را بهترین راه نجات یونان میدانند. در حالیکه این احزاب بر سر اجرای موثر این سیاستها و سهمشان در قدرت اجرایی، اختلاف دارند.
صفآرایی سیاسی
حزب سوسیال دمکرات یونان (PASOK) یک حزب ناسیونالیست-رفرمیست است که ایدئولوژی آن ملغمهای از سوسیال دمکراسی و ناسیونالیسم یونانی است. این حزب سنبل رویای مدرنیزاسیون یونان تحت روند آشتی طبقاتی بوده و حمایت سوسیال دمکراسی جهانی را در سیستم سیاسی امپریالیستی با خود دارد. پایگاه اجتماعی این حزب، علاوه بر اقشار متوسط طبقه بورژوا، بخش قابل توجهی از تودهها و اتحادیههای کارگری را در برمیگیرد. کنفدراسیون سراسری کارگران یونان ( GSEE) با بیش از ششصد هزار عضو و اتحادیههای بخش خدمات شهری با بیش از دویست هزار عضو عملا تحت هدایت اين حزب قرار دارند. همین سلطه سیاسی ایدئولوژیک طبقه حاکم که بصورت یک جنبش اتحادیهای تبلور یافته، مانع اصلی تشکلیابی مستقل کارگری میباشد. این اتحادیهها بشدت بر علیه اعتراضات خودجوش از پایین فعالیت میکنند و بطور رسمی در هیچک از جنبشهای اعتراضی یونان نقشی نداشتهاند. با این وجود، نارضايتی که صفوف حزب سوسیال دمکرات را فراگرفته در بعد وسیعتری پیکره این اتحادیهها را نیز در نوردیده و شرایط عینی بخش قابل توجهی از کارگران را واداشته تا در این جنبش اعتراضی شرکت کنند.
حزب پاسوک برهبری جورچ پاپاندرئو بر خلاف احزاب برادر در اسکاندیناوی، دارای آنچنان قدرت ایدئولوژيک و سیاسی نیست که احزاب استالینی را به حاشیه جامعه رانده و منزوی سازد. چنین چیزی مستلزم ثبات اقتصادی، اقتدارسیاسی و هژمونی ایدئولوژیک است. اگر سوسیال دمکراسی یونان هژمونی سیاسی مستحکمی داشت، میستوانست با دادن تعدادی کرسی پارلمانی و یک وزارت، استالنیستها را قانع ساخته و جهت کنترل اعتراضات کارگری بکارگیرد. اما حزب حاکم توسل به اهرمهای سیاسی به شیوهای مکانیکی جسته تا مانع سهیم شدن حزب کمونیست در قدرت شود. این مسئله زمانی آشکار شد که سوسیال دمکراتها آغاز به اعمال محدودیتهای قانونی در اختصاص بودجه به کاندیدهای (پارلمانی) احزاب سیاسی در انتخابات محلی کردند.
حدود ینم قرن پیش قانونی تصویب شد که به موجب آن احزاب سیاسی نمیتوانند «بنام حزب» در انتخابات محلی شرکت کنند. از همین رو احزاب پارلمانی، با ارائه لیست کاندیدهای خود تحت عناوینی دیگر در چنین انتخاباتی شرکت میکنند. نام لیست انتخاباتی حزب استالینیست یونان، « مجمع مردم» است. حال که بحران موجب جلو رانده شدن چپ گشته، حزب پاسوک با لوایح قانونی برای اعمال محدودیت درتخصیص بودجه به کاندیدهای انتخابات محلی موانع جدی در مقابل احزاب سیاسی کوچکتر که داوطلب حضور در پارلمان هستند، گذاشته است.
این امر خشم احزاب جناحچپ را برانگیخت. چرا که آنگونه حزب استالینیست یونان از زبان پاپاداکیس گفت: این طرح بدین معناست که «ديگر کارگران و اقشار فقیر نمیتوانند نمایندهای در پارلمان یونان داشته باشند. این مردم هستند که به کاندیدهای ما رای میدهند و ما به مبارزه خود برای تحقق خواستهای مردم ادامه خواهیم داد». وی میگوید هدف این طرح «حذف کمونیستها» است. این گفته بسیار درستی است. چگونه ممکن است که يک حزب سیاسی بدون بودجه دولتی قادر به تبليغ وسیع کاندیداهای خود گشته و بدون حمایت مالی شرکتهای بزرگ به زندگی سیاسی خود (حضور در پارلمان) تداوم دهد؟
اما نخست وزیر سوسیال دمکرات دلیل قانعکنندهتری برای اين اعمال محدودیت دارد. او میگوید هدف از قانون محدودیت در اختصاص بودجه برای کاندیدهای محلی، پایان دادن به فساد مالی و رشوه خواری میان سیاستمداران و نمایندگان است که پولهای زیادی را برای تبليغات حیف و میل میکنند. برگ برنده جناب نخستوزیر، فساد سیاسی و مالی است که پیکره سیستم سیاسی یونان را، همانند اسپانیا، فرا گرفته است.
رقابت حزبی در بالا برای تقسیم قدرت در مواجهه با یک بحران اقتصادی و اجتماعی نه فقط کاهش نیافته، بلکه تشدید نیز گشته است. نحوه رویارویی این احزاب با بسته پشنهادی ریاضتی ریشه در چنین شرایطی دارد. اما نحوه مقابله با حزب رقیب و دسیسهچینی قانونی برای حذف حزب مذاحم پارلمانی از صحنه ریشه در ضعف تاریخی بورژوازی یونان دارد. از این لحاظ، ساختار سیاسی یونان بیشتر شباهت به کشورهای پیرامونی دارد تا اروپایی. درست به مانند اقتصاد یونان که این کشور را در زمره کشورهای «حلقه ضعيف» زنجیر امپريالیستی قرار میدهد تا پایگاه سرمایه.
تشتت سیاسی
احزاب جناح چپ بورژوازی مخالف بسته ریاضتی هستند. حزب کمونیست یونان(EEK) راه حل برنامهایاش برای حل بحران را در «ایجاد جبهه واحد علیه امپریالیسم، برای یونان سوسیالیستی» خلاصه کرده است. این حزب در این مسیر «جبهه نبرد سراسری کارگران یونان» (PAME) را نیز با خود دارد که از طرف احزاب راست بعنوان یک سندیکای «کمونیستی» قلمداد میشود. شعار روز حزب کمونیست و اتحادیههای پیرو آن، توقف فوری سیاستهای ویرانگرانه جورج پاپاندرئو است. برنامه و چشم انداز سیاسی این نیروها نیز «سوسیالیسم یونان» است که گویا از دل یک جبهه ضد امپریالیستی بیرون خواهد زد. یعنی استقرار مدل سرمایهداری دولتی تحت سیطره احزاب استالینی. راهبرد و استراتژی سیاسی اینان نیز تابع چشمانداز برنامهای شان بوده و میکوشند تا در این مسیر یک جبهه و احد ضد امپریالیستی ایجاد کنند. در کنار این جبهه استالینیستی، یک ائتلاف چپ (SYRIZA) نیز وجود دارد که متشکل از مائوئيستها، سبزها و گروههای دیگر است. افزون بر آن، تشکلهای صنفی روزنامهنگاران و هنرمندان نیز وجود دارد که نهایتا در اتحادیه روزنامهنگاران (ESYEA) متشکل هستند.
حزب اتئلاف چپ (SYRIZA) بعد از هر اعتراض خیابانی، متهم میشود که به هرج و مرج طلبان و اخلالگران نقابدار میدان میدهد تا تظاهرات مسالمت آمیز را به «آشوب» بکشند. در سال گذشته، بعد از مقاومت تظاهرکنندگان در مقابل سرکوب پلیس، خانم «آلکا پاپاریکا» دبیر اول «حزب کمونیست یونان» در مصاحبهای رسما اعلام کرد که « آن افراد نقابداری که دست به پرتاب کوکتل مولوتوف زده و اموال دولتی را غارت میکنند از طرف سرویسهای مخفی خارجی هدایت میشوند».
همه احزاب و گروههای یاد شده با حرکت خودجوش و اعتراضی که کل نظام و یا مراکز سرمایه را هدف قرار دهد بشدت مخالف هستند. اساسا پیش از هر تظاهرات و نمایش خیابانی، نمایندگان این احزاب و اتحادیهها در باره چگونگی حفظ نظم، نحوه کنترل مسیرها و شعارها و همکاری با پلیس و دولت برای مقابله با خطر «آشوب و انقلاب» توافق میکنند. اما در طی یک سالونیمی که اعتراضات یونان تداوم داشته، این مذاکرات و توافقات قادر به لگام زدن به حرکت مستقل کارگری و دخالتگری گروههای طرفدار مبارزه غیرپارلمانتاریستی نگشته است. اعتراضات و درگیریهای خیابانی یونان در سال گذشته مثالی گویا است. اعتراض رانندگان صنایع حمل و نقل در اوت سال گذشته که به مسدود شدن برخی جادهها انجامید با سرکوب روبرو شد. سوسیال دمکراتها و احزاب دست راستی علیه اعتصاب ملوانان و کارگران راه آهن بسیج شده، آنان را «اخلالگران» اجتماعی نامیدند و نیروی سرکوب را به میدان کشیدند. امسال نیز، تظاهرات به جدال و رویارویی میان حاکم و محکوم انجامید و معترضان، مجددا عامل «بیگانگان» قلمداد شدند. این زبان مشترک احزاب پارلمانتاریست، اتحادیههای کارگری و قلدران سیاستمدار با حرکتهای مستقل اعتراضی است.
خصلت جهانی جنبش اعتراضی
محرکه اصلی خیزش اعتراضی در یونان، تلاش طبقه حاکم و احزاب آن برای سرشکن کردن بحران اقتصادی بردوش کارگران است. دولتها و نهادهای سرمايهداری آمريکا و اروپا، دولت يونان را تشويق ميکنند تا استثمار را شدت بخشد، سن بازنشستگی را بالا برد، بر مالیاتها بیافزاید و بودجه ناچیز بخش عمومی و رفاهی را کاهش دهد. فقیرتر شدن کارگران، افزايش بیکاری، کاهش خدمات و تامینات اجتماعی سرانجام تحمیل رنج و مشقت بیشتر بر گروههای آسیبپذیر جامعه، پیامدهای مستقیم این سیاست ویرانگرانه است. دول اروپایی و صندوق بینالمللی پول با ارائه بسته صدو ده میلیارد دلاری، یونان مقروض را مقروضتر میسازند. افزایش مالیاتها از سیزده درصد به بیست و سه درصد، و افزایش مالیات کالاهای مصرفی، برق و بنزین تهاجم آشکار به سفرهای خالی کارگران وزحمتکشان یونان است. این در حالی است که وزیر سوسیال دمکرت یونان، به شرکتها و مراکز تجاری و سرمایهداران قول کاهش مالیات و تسهیل سرمایه گذاری و حتی خصوصی سازیها داده است.
بحران سرمایه جهانی است و نسخههای طبقه حاکم، برای مقابله با طبقه کارگر نيز در مقیاسی جهانی تجويز میگردد. نظريهپردازان نظم موجود بطور بیوقفه در پی یافتن تدابیری برای کنترل و سرکوب خیزشهای اعتراضی هستند. سران کشورهای بزرگ در نشستهای پیدرپی با پیشنهادات و راهکارهای جدید، نمایندگان خود را روانه این یا آن کشور میکنند. مدیا و رایانه متکی بر سرمايههای هنگفت، تنقش موثری در کنترل و هدایت سیاسی جنبشها ایفا میکنند.
بحران جهانی است و نبرد نیز جهانی. طبقه کارگر برای برچیدن این نظام پوسیده و جابر مبارزه میکند و طبقه حاکم نیز برای حفظ نظم جهانی و نهادهای آن میکوشد. نیروی محرکه اعتراضات خیزش های اخیر در سراسر جهان جنبش ناشی از واکنش طبقه کارگر به عوارض بحران است. جنبش کارگری در این مسیر همه اقشار اجتماعی که به نوعی تحت ستم و تبعيض بودهاند را با خود همراه میکند. حتی اشکال اعتراضات نیر «جهانی» میگردد. نام میدان تحریر مصر، در تجمع یونان نیز، همانند تجمع اسپانیا، برسر زبانها بود. آشکار است که اشکال اعتراضات از موج خيزشهای جهانی تاثیر پذيرفته است. اعتراضات حتی اتحادیههای کارگری ناگزیر گشتهاند تا روش سابق در اعلام اعتصاب یک روزه در محل کار را به اعلام تظاهرات یا تجمع یک روزه در مراکز اصلی شهر تغيیر دهند. امری که ناگهان بصورت یک خیزش همبسته همگانی بروز یافته و کنترل را از دست گردانندگان آن خارج میکند.
چشمانداز
بدینسان نباید از نظر دور داشت که محدودیتهای تاريخی اين نبرد نیز خصلتی جهانی دارد. اتحاديههای کارگری و احزاب چپ وانمود میکنند که طلايهداران خيزشها هستند، در عمل بمثابه عامل بازدارنده جنبشهای اعتراضی عمل میکنند. در شرایطی که کارگران مراکز اصلی نظام را نشانه رفته و بسوی کانونهای سرمایه یورش میبرند، اتحادیههای کارگری با اعلام اعتصابات یک روزه و کنترل شده، میکوشند تا نیرو و پتانیسل مبارزه طبقه کارگر را هرز دهند. در شرایطی که حتی وال استریتژورنال و سیاستمداران حاکم بر خصلت جهانی بحران و اعتراضات اعتراف میکنند، احزاب چپ و میانه، و اتحاديههای پیرو آنان، در حصار آرمانهای کهنه شده بورژوا-ناسیونالیستی محصور مانده و با برنامههای رهایی ملی و شیوههای پارلمانتاریستی اعتراض، خاک بر چشم معترضان میپاشند. حرکت جهانی طبقه کارگر، با خصلت ملیبورژوایی ساختارهای سیاسی اپوزیسیونهای رنگارنگ به تعارض آشکار در آمده است. حوادث اخیر یونان که در آن يک حرکت سازمانیافته نمایشی در اطراف بنای پارلمان، ناگهان مبدل به هجوم تظاهرکنندگان برای تصرف پارلمان گشت، بیان سنبلیک این حقیقت تاریخی است.
شعار توقف سیاستهای ریاضتی، خواست برچيدن بساط احزاب حاکم را به انحراف میکشاند. همانگونه که نمایشات اعتراضی کنترل شده توسط احزاب و اتحادیهها پتانسیل جنبش اعتراضی را به هدر میدهد. درپس این وضعیت، تشکلها و احزابی قرار دارند که با برنامهها و راهکارهایشان خصلت جهانی بحران، احتضار تاریخی ساختار سیاسی مبتنی بر آن را انکار میکنند.
ژرفش مبارزه طبقاتی در بعدی جهانی، عبور از ساختارهای سیاسی نظم موجود و خلق سازمانهای تاریخی طبقه کارگر و حزب رزمنده انترناسیونالیستی را به ضرورتی اجتناب ناپذیر بدل میکند. شکلگیری تشکلهای مستقل کارگری خارج از اتحاديهها، سازمانیابی محافل ضد سرمایهداری و کمونیستی در درون جنبش کارگری کشورهای مختلف که آشکارا نقش احزاب وابسته و جناح چپ را زیر سئوال میبرند و سرانجام خودنمایی اشکال نوین اعتراضی و ابتکار عمل مستقیم کارگران، همه وهمه نمادهای این روند تاریخی هستند. روندی که خواست برچیده شدن نظم سرمایه و الغای بردگی مزدی را تبدیل به شعار روز کارگران خواهد کرد. 28 خرداد 1390
بیانیهصندوقبینالمللیپول
تبریک به احمدی نژاد
دنیای سیاست، دنیای شگفت انگیزی است. نه فقط شگفتانگيز، که بیرحم نیز هست. در این دنیای شگفت انگیز، شکنجهگران، قلم بدست شده و متون رمانتیک مینویسند، قصابان انسانها، برای پرندگان و محیط زیست دل میسوزانند، نژادپرستان و ناسیونالیستها گلوباليست میشوند، رمالان و مارگیران سیاستمدار و پرزیدنت میشوند و پرزیدنتها برای پیشرفت امور کشوری به مارگیری وجنگیری میپردازند. در جهان سرمایه، حقیقت در بانکها و کیفهای پول است، سیاست در مراکز تسلیحاتی رقم میخورد و مطبوعات نان خود را از راه دروغپراکنی در میاورند. در این دنیای شگفتانگيز، سازمان ملتها، دولتها را متحد میکند، سازمانهای ناسیونالیست با دولتهای ملی میجنگند و ملیگرايان بدل به پادوهای سیاسی باندهای گانگستر قدرتهای فراملی میشوند. و شگفتانگیزتر انکه، به یمن نیروی عادت وقدرت ایدئولوژی حاکم، همه این شگفتیها بدل به امور روزمره شغل سیاست میگردد.
بیانْيه اخير صندوق بینالمللی پول را نیز باید یکی از شگفتیهایی دانست که از فرط وفور، بدل به امری روزمره گشته است. زمانی که آیتاللههای خشکمغز انجمن حجتیه برسیاستهای مبتنی بر تماس با ارواح و اجنه رئیس جمهوری اعتراض میکنند، زمانی که دادو هوار وزرای دولت از دست سیاستهای نسنجیده رئیس دولت، به آسمان برخاسته و سرانجام زمانی که پیامدهای سیاست حذف یارانه، مبدل به چاشنی انفجار مهیب اجتماعی گشته، به ناگهان، قدرتی چون صندوق بینالمللی پول به میان آمده و موفقیت سیاستهای اقتصادی دولت ایران در حذف یارانهها را تبریک میگوید.
صندوق بینالمللی پول در بیانیه خود که گویا بعد از سفر ده روزه هیات این نهاد به ایران منتشر شده، نوشته است که توزیع مجدد یارانهها به خانوادهها با استفاده از درآمد ناشی از افزایش قیمتها به منظور کاهش نابرابریها، بهبود سطح زندگی و پشتیبانی از سطح زندگی و تقاضای داخلی صورت گرفته است. این بیانیه همچنین یادآور شده که افزایش قیمتها به کاهش مصرف داخلی بیش از حد انرژی و ولخرجی ناشی از آن منجر شده است.
از سوی دیگر، خبرگزاری فرانسه در گزارش مربوط به بیانیه صندوق بینالمللی پول بر افزایش سرسام آور قیمتها بعد از حذف یارانهها اشاره کرده و مینویسد که بلافاصله بعد از این اقدام دولت احمدی نژاد، قیمت بنزین 75 درصد تا سیصددرصد، قیمت گازوئیل 9 برابر و قیمت برق و آب و گاز بین 3 تا 5 برابر افزایش یافت. سپس نیز تشریح میکند که چگونه بهای مواد خوراکی رو به افزایش گذاشت.
بدین سان، بنابر نظریه کارشناسان و اقتصاددانان سرمایهداری جهانی، حذف یارانهها از سویی باعث افزایش سرسامآور قیمتها و درنتیجه «کاهش مصرف و ولخرجیها» شده و از سوی دیگر موجب بهبود سطح زندگی میگردد.
آیا این گزارش و منطق نهفته در آن شگفت انگیز نیست. شاید برخی تصور کنند که چه بسا گزارش مزبور بدست رئیس صندوق بینالمللی پول، دومینیک استراوس کان، بعد از افتادن در «تله» تعرض جنسی و در حالتی نا هشیار تهییه گشته است. کسی چه میداند، چه بسا هیئت اعزامی به ایران از دستاوردهای مالی متاثر از سیاستهای موفقیت آمیز احمدی نژاد بهرهمند گشته است. برای فهم مضمون بیانیه راهی جز پناه بردن به حدس و گمان نیست. اما آنچه مسلم است این است که نقشی که صندوق بینالمللی پول در بازیهای سیاسی مربوط به روابط بینالملل و عظمت طلبیهای فرانسه بعهده گرفته، در سرنوشت کنونی رئیس آن بی تاثیر نبوده است.
این اقدام صندوق بینالمللی پول در شرایطی است که جمهوری اسلامی در چنبره یک بحران سیاسی تمام عیار بسر میبرد رهبر و رئیس جمهور به جان هم افتادهاند و بر سر تصرف منابع مالی، اطلاعاتی و سیاسی یارکشی میکنند. بحرانی که میتواند کل ساختار جمهوری اسلامی و حتی موجودیت آنرا بخطر اندازد. آیا این اقدام صندوق بینالمللی پول دچار کسری نمونه برای ارائه به یونان و کشورهای در صف ریاضت اقتصادی بوده است؟ میتوان برای فهم این اقدام صندوق بینالمللی پول لیست بحدس گمان را طولانی کرد. اما نیازی به این کار نیست. آنجا که سخن از حمله به طبقه کارگر باشد، همه نهادهای سیاسی و اقتصادی همصدا بوده متحد عمل میکنند. این تنها حقیقت پایدار در این نظام ناپایدار است.