سبککار سیاسی
جنبش انترناسيوناليستی و سبک کار کمونيستی
جنبش کمونيستی با اتکا بر چشماندازهای انقلابی همواره برای سازماندهی مبارزه طبقه کارگر و ديگر اقشار استثمار شده و تحت ستم کوشيده است. با شکست انقلاب اکتبر و چيرگی ايدئولوژيک طبقه حاکم بر جنبش کمونيستی و ورود احزاب کمونيست سابق به اردوی سرمايه، ناکارآمد بودن جنبههای معينی از اشکال کهن سازماندهی به دليل تکامل مبارزه طبقاتی آشکار گشت. از اين پس، تاکتيکهای کهن برای سازمانگری حزب بزرگ تودهای، و نهادهای غير حزبی، خصلت انقلابی خود را از دست داده و مبدل به ابزار تحکيم مناسبات بورژوايی شدند. به همين سبب، جنبش کمونيستی و چپ ايتالیا بمثابه آخرين سنگر بجای مانده انقلاب اکتبر، ناگزير بود تا با اتکا بر نقد علمی استالينيسم و کمونيسمهای بورژوايی، اشکال نوين سازمانيابی غير حزبی را جانشين اشکال کهن نمايد.
عليرغم نقش تاريخی چپ ايتاليا در نقد پارلمانتاريسم، اين نقد تا سرحد طرد اشکال کهن سازمانيابی تکامل نيافت. با اين وجود، حقيقت آن است که خط و مشی سازمانهای کمونيستی، از اتحاديه کمونيستها و انترناسيونال اول تا آخرين بازماندههای کمينترن انقلابی در چپ ايتاليا، برای سازماندهی جنگ طبقاتی، بر استراتژی انقلابی جهت براندازی سرمايهداری مبتنی بوده است. اشکال سازماندهی نهادهای غير حزبی، از تشکيل انجمنها و تشکلهای کارگری تا سازمانيابی اقليتهای تحت تبعيض بزير پرچم مبارزه کمونيستی، در انطباق با استراتژی انقلابی قرار داشته است.
چپ ايتاليا، برخلاف گروههای برخاسته از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ که خود را به اين سنت منتسب ميکنند، همواره بر نقش برنامه و حزب کمونيستی تاکيد فراوان داشت. از همين رو نيز چپ ايتاليا میکوشيد تا مستقل از کمونيسمهای بورژوايی، يک بديل کمونيستی در عرصه استراتژی و تاکتيک ارائه کند. ارائه چنين بديلی اما مستلزم جمعبندی از تجارب انقلاب اکتبر و پاسخگويی به معضلاتی بود که در پيش پای جريان کمونيستی قرار داشت. مدافعان سنت کمونیستی که در بعد از جنگ جهانی دوم در حزب کمونيست انترناسيوناليست گرد آمده بودند، نتوانستند، بديلی در عرصه استراتژی و تاکتيک کمونيستی و چگونگی انتقال قدرت به طبقه کارگر ارائه دهند. افزون بر سنگينی عظيم ناشی از شکست انقلاب اکتبر، خيل وسيعی از موانع سياسی و نظری در مقابل اين آخرين نسل مدافعان انقلاب اکتبر در اروپا قرار داشت. آماديو بورديگا يکی از رهبران برجسته چپ ايتاليا، به دليل ناديده انگاشتن کارکرد ايدئولوژيک علم و تاکيد خطاآميز بر تغيير ناپذيری برنامه کمونيستی، قادر به درسآموزی از شکستها و بکارگيری انها در عرصه سياسی و برنامهای نگشت. اين امر موجب گشت تا چپ ايتاليا درحورههاي مشخصی از مبارزه، خلع سلاح گردد.
در حاليکه نقش حزب در دوران گذار، و تجربه شکست اکتبر تبديل به عرصه اصلی حملات ايدئولوژيک بورژوايی بر جنبش کمونيستی شده بود، چپ ايتاليا نه تنها قادر به پاسخگويی به اين حملات نگشت، بلکه با درجا زدن در مباحث و موضع انقلابی گذشته، ميدان را برای سوسيال دمکراسی باز گذاشت. روشنفکران آکادميست با صرف نيرو و هزينههای هنگفت در انستيتوهای تحقيقاتی، قادر به تثبيت اين ايده ضدانقلابی شدند که گويا علل شکست انقلاب، نه نارسايیهای استراتژيک و شکست انقلاب جهانی، بلکه ساختار سازمانی حزب انقلابی در روسيه بوده است. مکاتب نظری بورژوا با تکيه بر کارکرد ايدئولوژيک علوم انسانی و اجتماعی قادر شدند تا از مجرای باز تعريف پروبلماتيکهای جنبش کمونيستی و مخدوش کردن مرز ميان کارکرد حزب انقلابی به عنوان گردان نبرد مبارزه پرولتري و مسائل اساسی سوسياليسم و انقلاب، تهاجم نظری وسيعی عليه نقش حزب انقلابی از موضع دمکراسی سازمان دهند. در چنين شرايطی، چپ ايتاليا که در زير بار خرد کننده عواقب شکست انقلاب اکتبر از يکسو و پيگرد و فشار سيستماتيک دستگاههای سرکوب پليس بورژوازی از سوی ديگر قرار داشت، مجال سازماندهی يک مقاومت نظری و سياسی در مقابل اين تهاجم را نيافت.
در سايه عقب نشينی گام به گام جنبش سياسی پرولتری و خلاء ناشی از آن در حوزههای مختلف نظری و سياسی مبارزه، احزاب راست و چپ بورژوا قادر شدند تا جنبش اعتراضی طبقه کارگر و گروههای تحت تبعيض و ستم را مهار کرده و به بيراهه کشانند. در حاليکه جنبش اتحاديهای مبدل به نهادهای بورژوايی کنترل مبارزه طبقاتی شده بودند، چپ ايتاليا قادر به نقد کمونيستی کارکرد اتحاديههای کارگری و ارائه بديل نوين برای ايجاد نهادهای غيرحزبی نگشت. در حاليکه مسئله زنان از لحاظ عملی، تابع نيازهای سرمايه به نيروی کار و از لحاظ نظری، يکی از عرصه اصلی حمله به جنبش کمونیستی گشته بود، چپ کمونيست نه تنها قادر به مقابله با مبانی فلسفی و نظری فمينيسم نگشت، بلکه با سکوت در مقابل اين مسئله و ساختار مردسالار احزاب سنتی کمونيست، ميدان را برای بالماسکههای فمينستی بورژوازی باز گذاشت. در حاليکه که مسئله پناهندگان و مهاجرين در بعد از جنگ جهانی دوم، تبديل به يک معضل اساسی جنبش کارگری اروپا ميگشت، چپ کمونيست نه فقط قادر به ديدن اين معضل و ارائه بديل کمونيستی در اين عرصه نگشت، بلکه اين عرصه را نيز همانند ديگر عرصهها به احزاب راست و چپ بورژوا سپرد. و بازهم در حاليکه اشکال نوين راسيسم و نژادگرايی اروپايی در دوران بعد از جنگ، پابه پای مسئله پناهندگان و کارگران مهاجر در حال رشد بود، چپ کمونيست قادر به شناخت اين پديده و سازماندهی مبارزه عليه آن نگشت. و سرانجام در حاليکه تخريب و ويرانگری محيط زيست، همچون کشتارهای جمعی، يکی از بنيانهای اساسی و دائمی بارتوليد سرمايه و کارکرد ايدئولوژيک علوم طبيعی و فناوری آن بود، چپ کمونيست نتوانست در مقابل جبهه جديد بورژوايی «سبزها» مقاومت نظریسياسی سازمان دهد. خلاء عظيم ناشی از شکست انقلاب اکتبر در حوزههای مختلف مبارزه سياسی و نظری، هر يک از عرصههای ياد شده را به سنگری عليه جنبش کارگری و کمونيستی بدل کرد.
راهی که در کنگره حزب کمونيست ايتالیا و جدال ميان اقليت و اکثريت حزب به نمايندگی بورديگا از یکسو و انتونيو گرامشی از سوی ديگر شروع شده بود، سرانجام با حمايت کمينترن از گرامشی و سپس غلبه تئورهای مشعشع گرامشی در باره هژمونی و لزوم کار فرهنگی، رونق ديگری به چپ اروپا و بويژه چپ نو در دهههای بعد داد. تئوری هژمونی آنتونيو گرامشی که بخشا حاصل سردرگمی او در يافتن علل شکست انقلاب در اروپا و سرخوردگی او از مواضع شبهسنديکاليستی پپيشين وی بود، بعد جهانی چشمگيری يافته و مبدل به يکی از مبانی اساسی سبک کار ژروناليستی و هژمونيک چپ اروپا گشت. زمانی که آماديو بورديگا، فرسوده از شرايط دشوار نبرد انقلابی به لاک زندگی شخصی خويش خزيد، آنتونيو گرامشی، در يادداشتهای زندان خود، راه عقب نشينی تئوريک به میدان ضد انقلاب را از مجرای تدوين استراتژی سياسی مبتنی بر تئوری هژمونی، فراهم ساخت.
چپ ايتاليا بمثابه آخرين سنگر انقلابی و وارث درک متافيزيکی از کارکرد ايدئولوژيک علم و در نتيجه با تاکيد يکسويه بر تغيیرناپذيری برنامه کمونيستی از پاسخگويی به معضلات و پروبلماتيکهای پيشرو ناتوان ماند. سلسله انشعابات چپ ايتاليا و موجوديت بعدی اين جنبش بصورت گروههای ضعيف و پراکنده، اين حقيقت را در هيئت يک تراژدی تاريخی به ثبوت رساند. بر متن چنين تجربه تاريخی و به هيجان آمدن جنبش دانشجويی اروپا در ١٩٦٨ طيف جديدی از گروههای انقلابی با تکيه بر مواضعی مشعشع، پرچم دفاع از سنت چپ ايتاليا را بدست گرفتند.
عقب نشينی سياسی و در جازدن نظری چپ ايتاليا در مواضع ١٩١٩ کمينترن، فضای مناسبی برای ابراز وجود محافل روشنفکر اروپا با مواضع آنارکوليبرالی و شوراگرايانه در دهه هفتاد، فراهم کرد. مواضع سياسی نسبتا مغشوش گروههای برخاسته از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ اروپا و تهاجم آنان به نقش حزب و برنامه کمونيستی بر متن اين عقب نشينی تاريخی جريان کمونيستی شکل گرفت. مواضعی که با ايدهآليزه کردن بیبرنامگی جنبش سياسی کارگری، نقش سياسی و رزمنده سازمان کمونيستی را تا سر يک نهاد مفسر و تربيتی تنزل داد. از همين رو نيز گروههای به اصطلاح چپ کمونيست برخاسته از جنبش ١٩٦٨، هيچگاه مایل و قادر به حضور در صحنه مبارزه طبقاتی نبوده و همواره بصورت محافل غير جدي بحث و مطالعه باقی ماندند. به رغم ادعای اين گروهها مبنی بر پيروی از سنت چپ ايتاليا، نه مواضع و نه سبک کار و نه حتی موجوديت تشکيلاتی اينان در امتداد تاريخی موجوديت چپ ايتاليا قرار ندارد.
در نزد گروههای برخاسته از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ فرانسه که خود را منتسب به سنت چپ ايتاليا ميدانند، خصوصيات مشترکی يافت ميشود. مواضع اين گروهها، بيش از آنکه تداوم نظريات چپ ايتاليا باشد، واکنشی سوسيال دمکراتيک در قبال آنرا تجلی ميکند. شکل بندی گفتاری اين واکنش از لحاظ نظری، ريشه در گرايشات شورا گرا داشته و از ماهيت سياسی راست روانه برخوردار است. برخلاف چپ ايتاليا که مسئله برنامه و سازمان کمونيستی در مرکز مباحثاتش قرار داشت، اين طيف با تکيه بر مباحث مشعشع متاثر از مارکسيسم دانشگاهی، برنامه کمونيستی و حزب کمونيستی را مورد حمله سيستماتيک خود قرار ميدهند. اگر در نزد چپ ايتاليا، اکتر و بازيگر سياسی (حزب و سازمان) دارای نقش تعيین کننده و مطلق در انقلاب و بعد از آن بود، در نزد اين گروهها، آکتور (بازيگرا) نقش خود را کاملا از دست داده و استراکتور(ساختار) جانشين آن گشته است. پيرو فلسفه ساختارگرای فرانسه در دهه هفتاد و هشتاد و گرايشات سیاسی متاثر از اين مکتب فلسفی، آکتورها و بازيگران ( دراينجا سازمان و حزب) نقشی در تغيیر ساختارها ندارند. با پيروی از اين متدلوژی در عرصه تئوری و بر متن سنت سياسی شوراگرايانه بود که سازمان کمونيستی، از يک نهاد سياسی سازمانده و دخالتگر به نهادی آموزشی و تربيتی تنزل کرد. وظيفه سازمان سياسی، نه دخالتگری و سازماندهی، بلکه مطالعه و تفسير وقايع قلمداد شد. رسالت سازمانيابی جنبش کمونيستی و تدوين و ترويج برنامه کمونيستی هم بعهده جنبش عينی طبقه کارگر قرار گرفت. برای توجيه اين عقب نشينی، تحليلهای اقتصادی مبتنی بر تئوری سقوط به خدمت گرفته شد. مضمون سياسی اين مواضع اما جز توجيه عينیگرايی و پاسيفيسم متکی بر تئوریهای مشعشع شبه اسکولاستيکی و سيکلی در باره نقش سازمان، بحران سرمايهداری و غيره نبود.
تئوریهای طيف برخاسته از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ فرانسه، بطرز چشمگيری تحت تاثير مکاتب فلسفی وقت قرار داشتند. ايده چرخشهای سيکلی در تئوریهای مربوط به حزب و بحران سرمايهداری، نظريه سقوط خود بخودی سرمايهداری روبهزوال، از لحاظ شناخت شناسی، جبر بيرحمانه ساختارها ( متدلوژی استروکتوراليسم) را تجلی ميکردند. اينکه توليدکنندگان و هواداران چنين تئوريهایی تا چه درجه بر فلسفه استروکتورالیسم فرانسوی واقف بودند، تغيیری در اين واقعيت نميدهد. همين جبر ساختارگرايانه بود که جايی برای ابراز وجود اکترها و عمل انقلابی باقی نميگذاشت. اما گرايشات مدافع سنن قديمی چپ کمونيست نيز، ديگر در آنچنان جايگاهی نبودند تا قادر به نقد مبانی سياسی و فلسفی مواضع نيروهای برخاسته از جنبش ١٩٦٨ باشند. جريان فرانسوی چپ کمونيست، اگر از لحاظ شناختشناسی و متدولوژی نظری، از مکتب ساختارگرای فرانسوی تاثير پذيرفته بود، در حوزه مشی سياسی ملغمهای از انديشههای فلسفی مکاتب شبه مارکسيستی اروپايی و مباحث شوراياگرايانه و آنارشيستی را با مواضع سنتی چپ ايتاليا درهم آميخته بود. پديدار شدن گروههای برخاسته از جنبش ١٩٦٨ فرانسه که خود را منتسب به چپ ايتاليا ميکنند، از لحاظ تاريخی، محصول عقب نشينی چپ ايتاليا در عرصه مبارزه سياسی و نظری و در نتيجه ضعف و تشتت اين آخرين سنگر نبرد کمونيستی بود. اين حقیقت اما ذرهای از نقش تاريخی چپ ايتاليا بعنوان پرچمدار مواضع طبقاتی در سياهترين دوران تاريخ مبارزه طبقه ما نمیکاهد. چپ ايتاليا در بحبوحه دفاع طلبی ناسيوناليستی جنگ جهانی دوم، تنها حزب سیاسی جهان بود که با حرکت برخلاف جريان وپایبندی به اصول انقلابی موضع ضد جنگ اتخاذ کرد. اين در شرايطی بود که کليه احزاب کمونيست سابق دستخوش تسويههای سياسی خونين شده و با تغيیر ماهيت به اردوی سرمايه پیوسته بودند. متن کامل مبانی نظری سبک کار سياسی