سبک کار نظری
مبانی سبک کار نظری
oعلوم جديد و مدرنيته
• تمدن بورژوايی از يکسو روشنفکران عصر روشنگری را به صحنه مبارزه عليه خرافههای مذهبی، علیه سلطه کليسا و تاريک انديشی قرون وسطایی فرا خواند و از سوی ديگر، در پناه علم و تکاملگرایی بورژوایی به کشتارهای وسیع اقشار مختلف مردم در گوشه و کنار جهان پرداخت.
• عصر روشنگری اما يک جریان آکادميک نبود. روشنفکران عصر روشنگری، جز درموارد معدود، بوسیله نهادهای دانشگاهی سازمان نیافتند. به وارونه، آنان در خارج از سیستم آموزشی وقت و بمثابه يک جنبش نقش تاریخی مهمی در نقد سنن و روبنای شیوه توليدی کهن ايفا نمودند. اين روند اما بزودی در دستگاه آموزش رسمی استحاله یافته و تثبيت شد.
• يکسان تلقی کردن جنايات طبقه مدرن با سنن مترقی مدرنیته در نقد ارتجاع و تاریک اندیشی نظام کهن، تهاجم به متدولوژی علمی و عقلانيت بطور کلی است. حمله به کليت علم و عصر روشنگری با اتکا بر کتمان سازی خصلت طبقاتی و خصوصیت تاریخی این روندهای فکری در دورههای مختلف، با هدف حمله به ایده رهايی انسان، سازمان داده شده است. در پس اين يورش همه جانبه به نقش مترقيانه علوم و دستاوردهای آن، هيچ چيز جز نهيليسم آکادميستی یافت نميشود. مارکسیسم همچنان بر توان عقل و انديشه انسانی برای ايجاد دگرگونی در سنن فکری و فرهنگی و امکان و ضرورت عمل طبقه انقلابی برای ایجاد دگرگونی در نظام اجتماعی اقتصادی موجود تکيه دارد. شناخت روندهای طبيعی و اجتماعی برای تغيير یا تاثيرگذاری بر آنها ضروری و وجود يک بديل مترقی علمی، همچون نهاد انقلابی برای ساماندهی انقلاب اجتماعی، یک شرط پايهای برای رهايی پرولتاریا و برچيدن جامعه طبقاتی است.
• تئوریهاي (پسامدرن و پساکلونیال) که تحت عنوان انتقاد به استعمار و امپریاليسم، علوم جديد را آماج تهاجم خود میسازند، قادر به تمايز میان کارکرد دوگانه علوم و ایضا کارکرد دوگانه مارکسیسم نیستند. به همین سياق، قلمداد کردن مارکسيسم بمثابه جزئی از پروژه مدرنيته عصر روشنگری، بر تفسيرهای آکادميستی از مارکسیسم متکی است. تفسیرهايی که اساس و جوهر مارکسیسم را در تکيه آن به تکنولوژی مدرن دانسته و يا تفسير اومانيسم بورژوایی از رهايی انسان، رهایی از قید « از خود بيگانگی» را جانشين ایده رهايی کار از اسارت سرمايه کردهاند. در حاليکه تکيه مارکسيسم بر نيروهای توليدی نه بر پايه اعتقاد بر تکاملگرایی بورژوایی، اولوسیونیسم، و نه بر پایه اعتقاد به نقش رهايیخش علم و فناوری، بلکه بدليل نقش فن آوری علمی در تغییر شرايط مادی زيست انسان، و در شکل دادن به مناسبات اجتماعی و مبارزه طبقاتی بوده است. مارکسيسم هيچگاه سعادت جامعه بشری و رهايی استثمارشوندگان را محصول خودبخودی تکامل علم و فناوری ندانسته است. به وارونه، مارکسیسم همواره بر خصلت طبقاتی علوم و دستاوردهای آن در حوزه فنآوری مدرن تاکید کرده و از این دریچه خواستار رهایی کار و از قید سرمایه و رهایی اندیشه بشری از قید ایدئولوژی بوده است.
• سازماندهی مبارزه طبقاتی و تشکيل احزاب کمونيستی، از اتحادیه کمونیستهای مارکس و انجمن بینالمللی کارگران تا حزب بلشویک لنین و انترناسیونال سوم، گواه اعتقاد کمونیستها بر نقش عقل و اندیشه بشر در زندگی اجتماعی و تکيه مارکسيسم بر پراکسيس و عمل انقلابی برای دگرگونی مناسبات موجود بوده است. اين روشنفکران اکادمیست و دانشمندان اومانیست بودهاند که سعادت بشر را محصول تکامل خودبخودی علم و نیروهای توليدی ( در مناسبات موجود) دانسته و تفاسیر مولدگرایانه را جانشین مارکسیسم انقلابی نمودند. این کائوتسکی و پیروان او بود که تفسیری مکانیکی و دترمینیستی را جانشین مارکسیسم انقلابی کرد. این مکاتب نظری و مارکسیسمهای دانشگاهی بودند که با نفی وجه انقلابی مارکسیسم و با کتمان وجه ایدئولوژیک علوم رسمی، کوشیدند تا مارکسیسم استرلیزه و بیخطر انستیتوهای نهادهای علمی طبقه حاکم را جانشین مارکسیسم انقلابی سازند. مارکسیسم انقلابی ضمن تاکید بر ضرورت شناخت از قوانین بنیادی حرکت و تغییر پدیدهها در تاریخ، همواره بر عامل آگاهی و اراده انسانی بر تاریخ و بر نقش تاثیرگذار عقل و انديشه انسانی برای براندازی نظام موجود و پیريزی بنای نوينی از هستی اجتماعی تکيه داشته است. فلسفه پيدايی علم انقلابی و تاکيد بر نقش تئوری انقلابی در استراتژی سياسی نيز ريشه در اين باور داشته است.
• بورژوازی در بکارگیری علوم جديد برای اهداف خود با دشواریهای تاريخی و حتی ناکامی غير قابل انکار مواجه گشته است. زيرا که اين امر مستلزم تهی شدن علوم جديد از خصلت علمی خود و مبل شدن آن به ابزار ايدئولوژيک بود. افزون بر آن، ابژه و موضوع علم اجتماع، ساختارهای پیچیده متشکل از تودههای انسانی است که بی وقفه در حال تاثیر پذیری از محیط خویش هستند. ساختارهايی که در سطح کلی و نهايی بصورت تقسيم جامعه انسانی به طبقات استثمارگر واستثمارشونده در جدالی تاريخی و آشتی ناپذیر بسر ميبرند. ، همانطور که دولت بورژوا خود را نماینده قانون و مافوق طبقات قلمداد ميکند، دانشمندان بورژوا نیز علوم جدید را بر فراز صف بندی های اجتماعی قرار میدهند. از همین رو، تاریخ تکامل علوم رسمی، از سوی تاریخ تکامل علم و تکنیک و فن آوری در هیئت یک مدرنیزاسیون بیوفقه بوده است و از سوی دیگر، تاریخ بکارگیری این دستاوردهای علمی و تکنولوژیک برای تحکیم مناسبات طبقاتی و تشدید استثمار طبقه کارگر. افزون بر آن دیگر خصوصیات و وجوه ایدئولوژیک طبقه حاکم ردپای روشنی بر سراسر تاریخ علوم رسمی نهادهاند. گرایش نژادگرایانه و اروسنتریستی علوم اجتماعی و انسانی رسمی، یکی از این وجوه و خصوصیات است.
o گرايش اروسنتریستی علوم
• پیوند میان نهادهای رسمی علوم و سیستم سیاسی حاکم، در جامعه مدرن بورژوا در عصر حاضر، بیش از پيش پیچيدهتر گشته است. این پیوند، نه فقط عامل شکل دهنده ساختار اجتماعی و سیاسی دستگاه آموزش و پژوهش موجود، بلکه عامل تعیینکننده ساختار درونی و جهت تکامل علوم میباشد. تکامل علوم جدید بطرز چشمگیری تحت تاثیر و تابع تکامل سیستم سیاسی نطام موجود بوده است. علم جغرافیا تنها زمانی تحول کیفی یافت که در خدمت سفرهای اکتتشافی و استعمار کهن برای تسخیر مناطق جدید قرار گرفت. اعتبار علمی رشتههایی چون تاریخ بواسط نقش ایدئولوژیک آشکار شارحان و مورخان در تحریف رخدادهای اجتماعی همواره مورد تردید و بحث سازماندهان دستگاههای علمی و آموزشی بوده است. دستگاه رسمی حتی در بیان تاریخ علم و توصیف چگونگی برخاستن علوم جدید از دامن فلسفه نیز پیوستگی چندهزارساله دستاوردهای علوم بشری انکار کرده و یونان باستان و فلسفه غرب را تنها کانون بشری خاستگاه علم مینامد. این در حالی است که حتی بر اساس علم جغرافیای قدیم، خود یونان باستان نیز شرق محسوب میگشت و یونانیان، اهالی اروپای شمالی کنونی را «بربرها» میخواندند. تحریف سیستماتیک تاریخ جوامع بشری، تحریف تاریخ ایدهها و دستاوردهای علمی را نیز بدنبال دارد. علم شیمی تا پیش از آغاز روزگار مدرن، در همین اروپا الشیمی نامیده میشد. زیرا که این علم از طریق اعراب (کیماگران) به غرب امد. به همین سان در تاریخ رسمی فلسفه و علوم جدید تاثیرپذیری شگرف نیوتن از ریاضی قدیم بطور کامل چشمپوشی میشود.
• ادعای بیطرفی علمی محققین دستگاه حاکم و اعتقاد به وجود علم بیطرف افسانهای بیش نیست. افسانهای که بر تحریف تاریخ تکامل علوم بشری تکیه دارد. نه فقط رابطه علوم جدید و کهن و تاریخ انها، بلکه رابطه علوم مدرن و تاریخ آن نیز در زیر اواری از تحریفات «علمی» قرار گرفته است. عبارت «مطالعات ناحيهای و منطقهای» بعنوان مثال تنها زمانی وارد دروس دانشگاهی شد، که آمريکا بعنوان يک قدرت برتر، نهادهای تحقيقی برای مطالعه اقتصاد، فرهنگ، سیاست و جغرافیای يک منطقه معين ايجاد کرد. نهادهایی که شيوه جديدی از تحقيق آکادميک «همهجانبه» در باره منطقهای معين را سازمان ميدادند. اين تحول در نحوه ساماندهی علوم جديد، تحولی در مبحث متدلوژی علوم انسانی را پدید آورد. تا پیش از آنزمان، جدال ميان بکارگیری شيوه کمی و استنتاج قیاسی از یکسو و شيوه بحث و توصيف و فهم از سوی ديگر شکافی در مبحث متديک علوم اجتماعی جديد را سبب گشته بود. با عروج مطالعات ناحيهای و همگرايی شاخههای علوم انسانی و اجتماعی، هم شيوه استناج قیاسی و آناليز و هم شيوه توصيف و تفسير، یکجا بکارگرفته شد. امروز نيز برنامه درسی اروپاشناسی که متشکل از رشتههای اصلی علوم انسانی است زمانی وارد دانشگاههای اروپا ميشود که، اتحاديه اروپا در صدد ابراز وجود مستقل در جهان چند تک قطبی است. اين امر نشانگر سیطره ايدئولوژی نه فقط بر کارکرد علم، بل که بر روششناسی و متدلوژی علوم انسانی جامعه بورژوا است.
• دولت بورژوا، از همان ابتدای عروج خود به صحنه سیاست، فلسفه وجودی خویش را در توليد هويت ملی و بازتولید فرهنگ ناسیونالیستی يافت. از همین رو عروج هويت ملی و شکلگيری ملت، شکل غالب شکوفايی و گسترش سرمايهداری و مدرنیته گشت. دولت مدرن، رسالت خویش را این یافت تا «ملت» را بر هویت و افتخارات تاریخی خویش آگاه سازد. سرمايهداری مدرن غربی اما دوگونه هويت ملی متفاوت خلق کرد. آنجا که اين نظام در مقابل نظام کهن متوسل به اقدام انقلابی گشت، شهروندان را پايه هويت ملی قرار داد. و آنجا که طبقه جديد در مماشات به طبقات رو به زوال قدرت را به چنگ آورد، قوميت و وابستگی خونی را پايه هويت ملی قرار داد. اين دوگونه هويت ملی اما در يک نقطه معين تلاقی کرده و نقش يکسانی ايفا کردند. اين نقطه معين عبارت بود از اروپا گرايی و اروسنتريسم. «ناسيوناليسم» اروپايی ريشههای تاريخی ژرفی در نژادپرستی اروپايی دارد. سالهای سال است که عظمت طلبی تمدن اروپایی مبدل به زبان مشترک دولتهای غربی گشته است. علوم مدرن نيز بر بستر همين اروسنتريسم تکامل يافت. از همين رو يک مشخصه تاريخی کارکرد ايدئولوژيک علوم اجتماعی عبارت است از خصلت اروسنتریستی آن. نه فقط خاستگاه مدرنيته و علوم اجتماعی، بلکه ساختار و زبان علوم جديد نيز عمیقا بر عظمت طلبی بورژوازی اروپا و در پیشاپیش آن نژاد پرستی اروپايی آغشته است.
• نیاز استعمارگران به تحکيم سلطه بر مستعمرات متخصصان «مردمشناسی» را که در نقش مشاوران فرهنگی استعمارگران عمل میکردند را به قشری از آکادميسينهای دستگاه علمی مبدل ساخت. به همين سياق، رقابت کشورهای استعمارگر در تصرف مناطق شرقی و آسیا، رشته شرق شناسی را در کنار علوم انسانی پديد آورد. در نزد دستگاه حاکمه دول غربی، ابژه و موضوع «علوم انسانی»، مردم متمدن ( اروپا) بود، در حاليکه «شرق شناسی» و «قوم شناسی» و «طايفهشناسی» از علوم انسانی رایج در دانشگاههای اروپا متمایز میشدند. رد پای پیوند میان دستگاه آموزش علوم رسمی و قدرت، در تمام تاريخ تکامل علوم بشری قابل مشاهده است. تاريخ تسخير آمريکا توسط بورژوازی از طريق نسل کشی سرخپوستان بومی، همانند تاريخ تصرف خونين مناطق غير سرمايهداری در دوران بالندگی سرمايه، بيش از هرچيز بوسيله علوم جديد توجيه گشته است.
• تئوری اصل انتخاب طبیعی و تنازع بقاء داروين، جدال قديمی حول چگونگی خلقت را به حوزه مطالعات علمی سوق داد. اين تئوری که يکی از بزرگترین دستاوردهای علمی عصر خود محسوب ميگشت راه را برای تدوین نظریههای نژادگرایانه همچون سوسیالداروينیسم گشود. هرالد اسپنسر، یکی از اصلیترین نظریه پردازان سوسیال داروینیسم بر این باور بود که از بين رفتن نژادهای پست بوسیله نژادهای برتر، راه را برای تکامل «تمدن بشری» میگشاید. این نظریه ضد انسانی که نفوذ چشمگیری در میان دانشمندان وقت غرب یافت، همزمان مورد مخالفت نظریهپردازان مترقی، از جمله پتر کروپتکین آنارشیست قرار گرفت. کروپتکین ضمن دفاع از مکان علمی نظریه داروین، اسپنسر را محکوم به تحریف و سوء استفاده از دستاوردهای نظری داروین نمود. تقابل میان برداشت مترقی و برداشت نژادپرستانه از نظریه داروین، اما هیچگاه مانع از آن نگشت تا داروینیسم اجتماعی مبدل به ابزار ایدئولوژیک جناحهای راست و چپ بوروازی غرب گردد. داروینیسم اجتماعی در سالهای بعد تبدیل به رکن مهمی از انستیتوهای تحقیقاتی دانشگاههای اروپا، بويژه دانشگاه اوپسالای سوئد، گشت. سپس نیز دستاوردهای «علمی » این تحقیقات پایه سیاستهای «بهداشت نژادی» دولت سوئد قرار گرفت که بر اساس آن، هزاران انسان برای حفظ پاکیزگی و بهداشت نژاد سوئدیها بطرز جناتکارانهای استرلیزه و عقیم شدند. نفوذ نظریههای بهداشت نژادی در سوئد تا بدان درجه بود که برخی از پیشروان مدل رفاه «سوئدی» همچون آلوا میردال که جنبش خانههای مردم را سازمان داد، از این نگرش متاثر بود. رشد اين روند در چارچوب علوم انسانی وقت سرانجام زمینهساز پدیدار شدن ایدئولوژی نژادگرایی مدرن گشت که با عروج نازيسم و نسلکشی آن در جنگ جهانی دوم به اوج خود رسيد. تنها در بعد از جنگ دوم جهانی بود که نهادهای علمی بورژوازی جهانی، خطا آميز بودن «دستاوردهای علمی» سابق علوم طبیعی و انسانی در این حوزه را بانگ برآوردند.
• با شکست تئورهای علوم جديد در باره نژاد برتر و جنگ نژادها، روند اروسنتریستی و نژاد پرستانه علوم جدید، اشکال نوينی کسب کرد. در شکل جديد، «مطالعات فرهنگی» و نقش «فرهنگ برتر» جانشين عبارات «مطالعات نژادها»، و «نژاد برتر» گشت. مقوله تصادم فرهنگی (غیراروپاییها با اروپاییها) بسرعت در ادبيات و تحقیقات «علمی و انساندوستانه» دستگاه اموزشی و تحقیقی غرب رواج يافت. مباحثی همچون انتگراسیون، نسبيت فرهنگی و دفاع از حقوق پناهندگان و کارگران مهاجر را باید همچون اجزاء تکمیلی جریان نژادپرستی جدید بشمار آورد که در واقع تجلی تداوم روند سابق نژادپرستی و اروسنتريسم، در اشکال نوين میباشد. پديدهای که نشانگر يکی از جنبههای کارکرد ايدئولوژيک ( اروسنتریستی) علوم جديد در غرب است. اروسنتريسم با ايجاد تفرقه در میان استثمارشدگان بواسطه تبعيض سیستماتيک بر اقشار وسيعی از طبقه کارگر کشورهای پیش رفته در خدمت ساماندهی نظم و سوداوری بيشتر سرمايه قرار دارد و با الزامات و نیازهای سرمایه به نيروی کار یا ارتش ذخيره، افت و خيز مییابد. بدينسان خصلت اروسنتریستی علوم جديد در انطباق با کارکرد ايدئولوژيک طبقاتی آن عمل ميکند.
• علوم جديد بنيان فنآوری نوين و ساماندهی صنعت و تکنولوژی مدرن است. علم اما تنها ابزار غلبه بشر بر طبيعت و تکامل تکنولوژی نيست. علم ابزار ساماندهی جامعه نیز هست. تمام ماشين غول آسای نظامی جامعه مدرن بر دستاوردهای علمی در عرصه فناوری نظامی متکی است. تکنولوژی نظامی و صنايع دارويی بکار رفته در وسايل کشتار جمعی، تکنولوژی رسانهای و تاريخ تکامل کامپيوتر و رايانه و نقش آن در دستگاه دولتی و همه و همه گواه بکارگيری علم و فنآوری علمی همچون ابزار تحکيم سلطه طبقاتی دولت بورژوا است. اين اما محدود به بکارگيری علم در فناوری نظامی و يا سيستمهای پیشرفته سازماندهی در توليد و اداره امور جامعه توسط بوروکراسی اداری طبقه حاکم نيست. بلکه کل تاریخ انديشههای جامعه بشری را در برميگيرد.
o جدال تاریخی مارکسیسم و علوم رسمی
• مارکسیسم همواره از نقش مترقيانه علوم طبيعی و اجتماعی دفاع کرده و نقش ايدئولوژيک آنرا به بوته نقد علمی سپرده است. همزمان، مارکسيسم خواستار نقد عملی، يعنی دگرگونی مناسبات اجتماعی میباشد. مارکسیسم نه تنها به تاييد يک جانبه علوم جديد نپرداخت، نه تنها خوشبختی نوع بشر را در تکامل خطی علوم و تکنولوژی جستجو نکرد، بلکه همواره بر ناتوانی علوم جديد و محدوديت تاریخی آن در توضيح چگونگی کارکرد جامعه مدرن تاکيد کرده است. مارکسيسم ضمن افشای بیوقفه کارکرد ايدئولوژيک علوم رسمی، از دستاوردهای علمی آن برای تکامل نظری جنبش کارگری سود ميجويد. نگرش انتقادی مارکسیسم به علوم جديد،صفت مشخصه کل تاريخ جدال فکری جنبش مارکسیستی است.
• با ظهور مارکسیسم، پیشروی ایدئولوژی طبقه حاکم در ایجاد یک هويت ايدئولوژیک عقلانی برای مناسبات مبتنی بر روابط طبقاتی که از مجرای فلسفه و علوم جدید در جریان بود، متوقف گشت. مارکسیسم با نقد علوم اجتماعی عصر خويش و در پیشاپیش آن با نقد علم اقتصاد (اقتصاد سیاسی) خردگرايی کاذب طبقه حاکم در مناسبات اجتماعی را آشکار ساخت. مارکسيسم شکل جديد اسارت، بردگی مزدی را افشاء کرد. به همان سان که علم دقیق نوین در خارج از دستگاه مذهبی وسیستم آموزشی مبتنی بر آموزه ارسطویی، ظهور کرد، مارکسیسم نیز همچون علم انقلاب در جامعه بشری، ناگزیر گشت تا در خارج از دستگاه آموزشی جدید ظهور کند. مارکسيسم پرده از روی مساوات طلبی دروغين دولت مدرن بورژوا برکشيد و نقش آنرا بعنوان ارگان سیادت طبقه مسلط بر ملا کرد. مارکسیسم جبهه نوین نبردی در میدان جدال ايدهها گشود.
• پیروزی مارکسیسم در عرصه توضیح علمی کارکرد جامعه، ضربه مهلکی بر بورژوازی و نقش دستگاه آموزشی آن در ایجاد هویت عقلانی برا مناسبات موجود وارد ساخت. مارکسیسم ادعای علمی بودن داشته و دارد، چرا که چگونگی و چرایی ساختمان جامعه موجود و قوانین حرکت آن را توضیح داده و ميدهد. مارکسیسم انقلابی بوده و هست، چرا که بر بیطرفی و نقش تفسيرگرايانه علوم اجتماعی جدید خط بطلان کشید. مارکسیسم نشان داد که علوم اجتماعی بیطرف نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا که موضوع و ابژه این علم، خود بخشی زنده و ذینفع در نتايج کار علمی و ثمرات مادی آن در جامعه انسانی است. در علوم جديد اجتماعی اين خود طبقات و تمايلات آنها، اين خود محقق و دانشمند است که سوژه کار هستند. از همين رو نيز، بورژوازی برای پردهپوشی کارکرد ايدئولوژيک علوم همواره با دشواریهای انکار ناپذيری مواجه بوده است.
• ظهور مارکسيسم اعلام جنگ رسمی به اولين شاخه علوم مدرن اجتماعی، اقتصاد کلاسيک، بود. عروج مارکسيسم به صحنه جدال انديشههای بشری، اعلام حضور يک علم موازی در باره هستی بشر، در کنار و مقابل علوم رسمی دستگاه حاکم بود. سراسر تاريخ فکری جنبش مارکسیستی، تاريخ نبرد انديشه انقلابی با کارکرد ايدئولوژيک علوم جديد بوده است. از همین رو نيز تکامل نظری جنبش مارکسیستی در اساسیترین مراحل خود، همواره درخارج از دستگاه آموزشی طبقهحاکم صورت گرفته است. مارکس و مارکسیسم در نقد مبانی اساسی علوم جديد پا به ميدان جدال انديشههای بشری نهاد. دستاوردهای نظری بينالملل دوم، خارج از نهادهای رسمی آموزشی شکل گرفت. جهش کیفی تئوریهای انقلابی در عرصه سیاسی و سازمانگری در انترناسیونال سوم بطور کامل خارج از سیستم آموزشی و دستگاه آکادميستی وقت بوقوع پیوست. مارکسیسم با اعلان مرگ وجه علمی علوم انسانی وقت، علم اقتصاد، همچون علمی انقلابی خارج از دستگاه اموزشی و نهادهای علمی رسمی، شکاف و شدتیابی نقش دوگانه علم در جامعه طبقاتی را متجلی میسازد. مارکسیسم،خود را علم شرایط رهایی انسان دربند و تحت استثمار خوانده و در مقابل، علم رسمی را همواره ابزار ایدئولوژیک تحکیم مناسبات اسثتماری در نظرمیگیرد.
• مارکسیسم بمثابه علم چگونگی کارکرد و تکامل جامعه بشری را توضيح داده و رياکاری ايدئولوژيک نهادهای علمی بورژوا درسرپوش نهادن بر قانونمندیهای حرکت جامعه بشری را عیان ميسازد. مارکسيسم بمثابه ايدئولوژی همچون سلاح سیاسی ایدئولوژیک برای تغيير و دگرگونی نظم موجود عمل ميکند. موجوديت دوگونه از علم اجتماعی در جامعه مدرن محصول کارکرد دوگانه علم در جامعه است. مارکسیسم بمثابه علم ميکوشد تا چگونگی کارکرد ساختارهای اجتماعی و قوانين حرکت و تکامل آنرا را از نگاه طبقه کارگر توضيح دهد. مارکسيسم بمثابه ايدئولوژی، برای رهايی اندیشه بشری از قید ایدئولوژی بورژوایی عمل کرده و راهنمای عمل انقلابی میباشد.
• ظهور مارکسیسم بمثابه علم، محصول پيدايی طبقه کارگر و تکامل نظری آن پیوند ناگسستنی با فراز و فرودهای جنبش کارگری دارد. همانگونه که موجوديت مارکسيسم بمثابه علم و مارکسیسم بمثابه ايدئولوژی قابل تفکيک نیست، به همانگونه نيز موجوديت تئوری انقلابی نیز بدون سازمان انقلابی ، قابل تصور نیست. کارکرد دوگانه مارکسيسم، در نقش دوگانه سازمان انقلابی تجلی مييابد. نقش علمی سازمان سیاسی طبقه کارگر، بمثابه نهادی برای تکامل علم انقلابی، و نقش سیاسی سازمان انقلابی بمثابه ارگان سازماندهی انقلاب اجتماعی.
• جنبش کمونیستی کارگران با ظهور مارکسیسم يک پیروزی بزرگ علمی در تاریخ جامعه بشری را از آن خود ساخت. با وقوع انقلاب اکتبر و وقوف بورژوازی به نقش مارکسیسم همچون سلاح براندازی کل نظام موجود، تمام دستگاه آموزشی بورژوازی و شاخههای علوم اجتماعی به خدمت تحریف و خنثیسازی مارکسیسم در آمدند. از این پس کلیه علوم جدید اجتماعی وانسانی دستگاه حاکم، برای پس راندن مارکسیسم از جايگاه خويش، برای خلع سلاح نظری طبقه کارگر، بسیج شدند. بدین ترتیب دستگاه ایدئولوژیک طبقه حاکم، تمام توان تاریخی خویش را برای ابطال احکام مارکسیستی بکارگرفت. جامعه شناسی مدرن تهاجم نظری گستردهای را به مبانی نظری و متدلوژی مارکسیسم سازمان دادند. درنتیجه، سازمانیابی و تحزب کمونیستی تحت ضربات بیامان تئوریهای مشعشعی قرار گرفت که در آخرین کلام خود بر علوم اجتماعی، سیاسی و روانشناسی رسمی از یک سو و نظریههای دمکراسی از سوی دیگر تکیه داشتند.
• يکی از پیامدهای شکست انقلاب اکتبر تجزیه کارکرد دوگانه سازمان انقلابی، سازمان بمثابه تولید کننده تئوری انقلابی و سازمان بمثابه ارگان سازمانده جنبش سیاسی کارگری بود. اين امر بصورت عقب رانده شدن تحزب کمونیستی در عرصه نظری و در نتیجه رانده شدن پروبلماتیکهای جنبش کمونیستی و مارکسیسم به حوزه نهادهای علمی دستگاه حاکم و توليد مارکسیسمهای استرليزه شده در یک سو، و مبدل شدن تئوریسينهای احزاب کمونيست سابق به خیلی از مفسران درجه چندم مارکسیسمهای دانشگاهی در سوی ديگر تجلی یافت. بعبارت دیگر، تجزیه کارکرد دوگانه سازمان و جنبش کمونیستی در حوزه مبارزه طبقاتی بصورت تقسیم کار معینی تبارز یافت. کار جدی نظری و تولید تئوری انقلابی به نهادهای علمی دستگاه رسمی اموزشی حاکم واگذار شد. احزاب و سازمانهای باصطلاح کمونیستی نیز درنقش نهادهای سیاسی ایدئولوژیک ظاهر شدند. در یکسو مارکسیسم انجماد یافته ایدئولوژیک و در پیشاپیش ان استالینسم قرار گرفت و در سوی دیگر، مارکسیسمهای استرلیزه شده و بیخطر آکادمیک. اين رخداد در عين حال بازتاب خلع سلاح نظری جنبش کارگری و قطعیت یافتن ورود احزاب کمونیست سابق به جرگه چپ سیستم سیاسی موجود در یک روند تاریخی بود.
• پیامدهای نهادینه شدن تجزيه نقش علمی و ايدئولوژيک مارکسیسم، اما تنها در مسدود شدن پیشروی نظری جنبش کارگری محصور نگشت. سبک کار نظری معینی در عرصه سازمانی جانشین سبک کار نظری سازمانهای کمونیستی سابق گشت. در اين سبک کار جدید، توليد واقعی فکری به نهادهای دانشگاهی، یعنی به چپ آکادميک واگذار شده و تئوريسينهای حزبی نیز با تفسیر سیاسی تئوریها یا بازتعریف آنها دست به استنتاجهای سیاسی و برنامهای زدند. بدین ترتیب جناح چپ دستگاه اموزشی جامعه بورژوا ابتکار عمل در تعریف و بازتعریف پروبلماتیکهای جنبش کارگری کمونیستی را در دست گرفته و سیطره تئوریک خود بر کل جنبش و تحزب کمونیستی سابق را تامین کرد.
• جنبش کمونیستی با وقوف بر تجزیه کارکرد دوگانه مارکسیسم، مارکسیسم بمثابه ایدئولوژی انقلابی و مارکسیسم بمثابه علم انتقادی، ناگزیر است تا برای بازپسگیری نقش علمی و تئوریک سازمان انقلابی، به تدارک یک رویارویی تاریخی با مارکسیسمهای بورژوایی دست یازد. تنها و تنها از مجرای این رویارویی تاریخی است که بازتعریف پروبلماتیکهای جنبش کمونیستی و تدوین برنامه حزب کمونیست جهانی میسر میگردد. از همین رو تلاش برای بازتعریف سبک کار نظری و سیاسی توسط سازمان انقلابی میتواند راه پیشروی در این راستا را بگشاید.
• تداوم حيات نظام سرمايهداری به معنای بازتوليد ايدئولوژی طبقه حاکم از طريق سرکوب انديشهها و نظرات انقلابی است. به همين سان، تداوم حيات جنبش کمونيستی نيز در گرو نقد دائمی اشکال جديد و بازتوليد شده ايدئولوژی حاکم میباشد. مارکسيسم با اعلام جنگ رسمی به علوم اجتماعی رسمی وقت ( علم اقتصاد) به ميدان آمد. از آن تاريخ به بعد، پیشروی سازمانی جنبش کمونیستی در گرو غلبه بر موانع ايدئولوژيک و تکامل علم انقلابی نيز از طريق چيرگی بر کارکرد ايدئولوژيک علوم رسمی ميسر گرديده است. سوسيالدمکراسی و استالينيسم همچون اشکال دفورمه و استرليزه شده مارکسيسم، بيانگر چيرگی ايدئولوژيک دو جريان فکری عمده بورژوايی در سراسر قرن بيستم بر جنبش کارگری بودهاند که در آخرين کلام توسط نهادهای علمی و آموزشی طبقه حاکم بازتوليد ميشدند. در اين معنا، جدال ميان علم انقلابی و علوم اجتماعی رسمی، يکی از عرصههای تجلی مبارزه طبقاتی در نظام سرمايهداری بوده است. در يک سو کارکرد ايدئولوژيک علوم رسمی و نهادهای آن قرار داشتهاند و در سوی ديگر، نهادها و نظريهپردازان جنبش سياسی کارگری.
• همانگونه که نهادهای نظامی و پليسی دولت بوژوا وظيفه سرکوب مبارزات کارگری و اعتراضهای تودهای برای برقراری نظم سياسی و اقتصادی را بر عهده دارند، به همان شيوه نيز دانشگاهها و انستيتوهای پژوهشی در رشتههای علوم انسانی، اجتماعی و سياسی، وظيفه سرکوب فکری انديشه و تئوری انقلابی و برقراری «نظم فکری» از طريق خنثیسازی، تحريف و بازتعريف پروبلماتيکهای مطرح در حوزه مبارزه انقلابی را بعهده دارند. پيشروی عمل انقلابی در گرو، بازتوليد علم انقلابی و تکامل علم انقلابی نيز در پيوند با عمل انقلابی صورت ميگيرد. گسست در روند بازتوليد علم انقلابی، مفهومی جز محو سازمان انقلابی و اضمحلال يا استحاله آن در سيستم سياسی نظم موجود ندارد. به همين سياق نيز، هرگونه گسستی در حيات حزب و سازمان انقلابی، مفهومی جز سيطره ايدئولوژيک پليس انديشه بر حوزه مبارزه نظری و تهیشدن تئوری انقلابی از مضمون واقعی آن ندارد. درغياب پروسه بازتوليد علم انقلابی، عمل انقلابی نيز بتدريج تحت سيطره آگاهی کاذب و اشکال جديد ايدئولوژیک قرار گرفته و ماهيت انقلابی خود را از دست ميدهد.
• جنبش کمونيستی با در غلطيدن به برداشتی متافيزيکی از کارکرد علم و جايگاه تاريخی سوسياليسم علمی، در مقابل معضلات پيش رو بتدريج خلع سلاح گشت. اين نگرش به کارکرد سوسياليسم علمی، با ناديده گرفتن کارکرد ايدئولوژيک علم، اين حقيقت را درنمییافت که حتی علم فيزيک و مکانيک نيز در تلاش برای حل پروبلماتيکهای برخاسته از موضوع ( ابژه) کار خود، بازتولید ميشوند. اين نگرش که ريشههای تاريخی آن بخش اعظم جنبش مارکسيستی را در بر ميگيرد، در نمییافت که جهت اصلی تکامل علم فيزيک نيز، تحت مناسبات سرمايهداری شکل گرفته و نه فقط نتايج عملی آن ( فناوری علمی) بلکه نتايج متدلوژيک آن نيز، در خدمت تحکيم ايدئولوژی حاکم قرار دارد. يکسان انگاشتن سوسياليسم علمی با علم طبيعی، بدون درک کارکرد ايدئولوژيک آن، به دگماتيسم و يکجانبهگری در سياست غلطيده و با ايدهآليزه کردن نقش عنصر آگاه و بازيگر سياسی، محدوديت تاريخی عنصر آگاه در چارچوب ساختارهای عينی و اجتماعی را درنمییافت. اين نگرش در نمییافت که حتی «علم رسمی» نيز موضوع نقد کمونيسم است و علم انقلابی بايد در نقد بی وقفه علوم بورژوايی بازتوليد شود. علمگرايی متافيزيک در نيافت که بازتوليد علم انقلابی و راهکارهای آن به مثابه چراغ راهنمای عمل انقلابی نقش مهمی در مبارزه کمونيستی دارد و توقف اين روند به معنای مرگ سياسی سازمان انقلابی است.
• بدون تئوری انقلابی نمیتوان سخنی از سازمان انقلابی راند. و بدون مارکسیسم انقلابی، سخنی از تئوری انقلابی در میان نخواهد بود. بازپس گیری نقش پیشرو و انقلابی سازمان سیاسی کارگری، منوط به غلبه بر تجزیه کارکرد دوگانه سازمان انقلابی، سازمان بمثابه نهاد علم انقلابی و سازمان بمثابه نهاد عمل انقلابی، است. سازمان بمثابه نهادی برای تولید و تکامل علم انقلابی بايد بر بستر تجارب و تکامل تاکنونی مبارزه طبقاتی، خود را به ابزارها، مکانیسمها و شیوههای تولید علم انقلابی مجهز سازد. سازمان بمثابه نهادی برای تولید علم انقلابی، ناگزیر است تا در پیروی از سنت مارکسیسم انقلابی، در دیالوگ دائمی با علوم رسمی برای بازتعریف پروبلماتیکهای جاری در مبارزه طبقاتی بسر برده و در عین حال در جدال دائمی با علوم رسمی به افشای کارکرد ایدئولوژیک ان در سرکوب اندیشه انقلابی بپردازد. سازمان کمونیستی بمثابه نهادی برای بازتولید تئوری انقلابی، ناگزیر است تا خط فاصل روشنی میان تبلیع و اژیتاسیون در یکسو و ترویج و تولید علمی در سوی دیگر ، خط فاصلی میان کار علمی و نظری در یکسو و کار سیاسی و تبلیغی در سوی دیگر بکشد. ایجاد چنین خط فاصلی نیز بنوبه خود منوط به بازتعریف سبک کار سیاسی و تمایز ان با سبک کار نظری سازمان انقلابی در دورههای متفاوت است.
متن کامل مبانی سبک کار نظری را در لینک زیر بخوانيد.
ديدگاه «تکا» به سبک کار کمونيستی، جزئی از نگرش عمومی ما به مکان تاريخی حزب کمونيستی است. اين نگرش از سويی محصول نقد «کمونيسم بورژوايی» واز سوی ديگر دستاورد بيش از سه دهه مبارزه بیامان برای سازمانيابی سياسی کارگری میباشد. مجموعه تزهای منتشر شده تحت عنوان «بسوی استراتژی سوسیاليستی» تلاشی است برای ارائه گوشههايی از اين دستاورد تاريخی. برای مطالعه جزوه مزبور لينک زیر را کلیک کنید